کتاب رمان «در آغوش کویر» از فریبا محسنی پور

کتاب رمان «در آغوش کویر» از فریبا محسنی پور

آمدی و با آمدنت ، آسمان تاریک قلبم را ستاره باران کردی . خورشید چشمان شهلایت ، سینه ام را گرم کرد و به آتش کشید . آمدی و زودتر از آنکه فکرش را کرده باشم ، زنجیر اسارت و تعلق را بر گردن دلم آویختی و مرا به دنبال خود کشیدی . باران عشقت را بر کویر تشنه ی دلم ببار  و نور جانبخش چشمانت را بر دیدگان محتاجم بتابان . بر من ببار ، بر من بتاب و با من بمان … .

خدمت دوستان علاقه مند به کتاب ، سلام عرض می کنم .

فریبا محسنی پور هستم . نویسنده ی کتابهای در آغوش کویر ، التهاب و انتظار  و دوربین را زمین نمی گذارم . قصد دارم کتاب در آغوش کویر را خدمت تان معرفی کنم .

با خواندن کتاب در آغوش کویر ، چنین در میابی که ، پدیده ی عشق ، زمان و مکان را نمی شناسد و ممکن است هر لحظه و هر جایی خود را به زیباترین شکل نمایان سازد . این رخداد زیبا و دل انگیز که تجلی حضور خداوند است ، در وجود انسان قرار گرفته تا از طرفی او را به درجه ی والای انسانیت برساند و از طرف دیگر باعث بقای نسلش شود .

 

 

عشق حسی ست که بی کلام درک می شود . در جان ریشه می زند و به سرعت رشد می کند . عاشق که می شوی غمی شیرین به جانت می افتد و دردی لذتبخش قلبت را در خود می فشرد . کویر دلت پر گل می شود و بی مهابا به روی سختی ها آغوش می گشایی  .  رنج می بری اما از وجود آن گله ای نداری و باز هم به استقبالش می روی . معشوق برایت با دیگران فرق می کند و بی هیچ چشمداشت و توقعی حاضری برای رضایتش ، با آغوش باز به استقبال خطر بروی و خود را به سینه ی امواج حوادث بیندازی . آتش جانسوز سرنوشت را به جان می خری و فقط نگاه او را می طلبی .

داستان عاشقانه ی در آغوش کویر با صحنه ای از نگرانی و دلهره ی سارا شروع می شود . او که منتظر برگشت فریبرز از مأموریت است ، برای دیدن و به دست آوردن خبری از عشقش ، خود را به این در و آن در می زند . به پاسگاه محل خدمت فریبرز می رود و بالاخره با شنیدن خبری شوم،  قصر زیبای عشق بر سرش آوار می شود . به خانه می رود و با چشمی اشکبار ، خاطرات روزهای عاشقانه اش با فریبرز را دوره می کند .

روزی که برای اولین بار او را دید ، به یاد می آورد . همان روز که به عنوان معلمی جوان  وبی تجربه ، برخلاف میل خانواده اش پا به سرزمینی خطرناک و پر حادثه گذاشته بود و در روستایی دور افتاده در استان سیستان و بلوچستان ، مشغول به کار شد . منطقه ای که اشرار و قاچاقچیان جولان می زدند و  شنیدن اسمش هراس به دل مردم می انداخت . اما سارا بی خبر از همه جا به اصرار و سماجت ، در روستای  ده کلوت شروع به کار می کند . او که هر روز باید مسیر خانه تا روستا را از مقابل پاسگاه نیروی انتظامی بگذرد ، با سروان جوانی که در آن پاسگاه خدمت می کند آشنا می شود و در همان برخورد اول ، آتش نگاهش به جان فریبرز می افتاد و او را دلداده ی خود می کند . عشقی سوزان و مانداگار در آغوش کویر ، در برهوتی بی آب و علف ، جان می گیرد و سروان جوان را گرفتار خود می کند .

فریبرز عاشقانه ، معلم جوان را مورد حمایت خود قرار می دهد و از دور و نزدیک مراقب اوست . از سارا می خواهد که موضوع عشق شان را با خانواده اش در میان گذاشته و قرار خواستگاری بگذارد .  پدر سارا با شنیدن این خبر که فریبرز سروان نیروی انتظامی ست و در منطقه ای پر حادثه و خطرناک خدمت می کند . به شدت با این قضیه مخالفت می کند و اجازه ی ملاقات و خواستگاری فریبرز را نمی دهد. او فکر می کند ازدواج با افسر نیروی انتظامی که در چنین منطقه ی خطرناکی ، مدام  با مرگ دست و پنجه نرم می کند اشتباه محض است و نتیجه ای جز تباهی عمر و پشیمانی ندارد  . اصرار و خواهش سارا نتیجه ای ندارد و بالاخره به احترام حرف پدر ، سعی می کند خود را از فریبرز دور کند و عشق او را نادیده بگیرد . اما قدرت عشق بیشتر از خواسته ی اوست .

داستان در آغوش کویر به زیبایی روزهای دلتنگی و شبهای بی قراری دو عاشق را به تصویر می کشد . دلهره ی دور شدن و از دست دادن را به جان فریبرز می اندازد و بی توجه به عواقب کار ، آغوشش را برای هر اتفاقی باز می کند و فقط معشوقه اش را می خواهد . به خواستگاری می رود و علی رغم مخالفت پدر سارا ، روی خواسته اش پافشاری می کند .

در قسمتی از کتاب در آغوش کویر چنین می خوانید :

فریبرز مشغول مطالعه ی کاغذهای داخل پوشه بود . یاشار نفس نفس زنان وارد اتاق شد . آب دهانش را فرو برد و من من کنان گفت :« توی جاده تصادف شده بود . »

ــ کشته هم داشته ؟

ــ نه خدا رو شکر.

همچنان مضطرب و نگران او را نگاه می کرد . فریبرز بی خیال پوشه را به طرف یاشار گرفت :« این صورت جلسه ها رو برای مرکز فکس کن . »

یاشار که انگار حرف او را نشنیده بود ، گفت :« یکی از ماشین ها پراید بود . »

ــ بیچاره ! حتمأ له شده .

یاشار که جرأت حرف زدن نداشت . سرش را پایین انداخت و پس از مکثی کوتاه نفسش را بیرون داد و با صدای گرفته گفت :« پرایده قرمز بود . »

فریبرز که همچنان پوشه را به طرف او در دست داشت ، آرام آن را پایین آورد و به چهره اش زل زد .

ـــ چی شده ؟ چرا رنگت پریده ؟

یاشار در جواب دادن مردد بود . همچنان نفس نفس میزد . لبهایش را به هم فشرد : « پرایده قرمز بود . رفتم از نزدیک پلاکش رو دیدم . »

هر دو به چشمان هم خیره شدند .

ــ چی گفتی ؟ متوجه نشدم !

قلبش به طپش افتاد و فریاد زد :« پرسیدم چی گفتی ؟ »

جوابش را از سکوت یاشار گرفت .چشم هایش از حدقه بیرون زد و رنگش مثل گچ سفید شد . قدرت حرف زدن و حرکت کردن را از دست داده بود و مات و مبهوت به یاشار نگاه می کرد …

فریبرز که در دل کویر و در پاسگاهی دورافتاده مشغول خدمت به مسافرین بود و امنیت جاده را به عهده داشت ، هرگز فکرش را نمی کرد که در چنین مکانی ، دختری زیبا و دوست داشتنی سر راهش پیدا شود و قلب او را مالامال از عشق کند . با مخالفت پدر سارا ، کارش سخت تر می شود . اما دلسرد نمی شود و با تمام وجود تلاش می کند که رضایت پدر سارا و توجه دختر را به خود جلب کند .  معلم جوان ، بر خلاف علاقه ی شدیدی که به فریبرز دارد ، به احترام پدر  ، قضیه را تمام شده می داند و سعی می کند از حرف زدن و رو در رو شدن با فریبرز خودداری کند . اما در دل سیاه شب و در سینه ی کویر خشک و متروکه ، حادثه ای خطرناک برایش اتفاق می افتد و در اوج ناامیدی و زمانی که انتظار دارد به دام اشرار و قاچاقچیان بیفتد ، باز هم فریبرز از راه می رسد و جان او را نجات می دهد . سارا صحیح و سالم به خانه می رسد . اما دیگر توان دور شدن از فریبرز را ندارد و تسلیم عشق او می شود . در برابر پدرش می ایستد و پس از درگیری و مجادله ی زیاد ، رضایت پدر را برای ازدواج با فریبرز به دست می آورد . ولی این رضایت شرط سختی دارد و سارا بی چون و چرا آن را می پذیرد و به عقد فریبرز در می آید . اما حادثه اینجا به پایان نمی رسد و ماجرایی دردناک و نفس گیر شادی آنها را به غمی جانکاه تبدیل می کند …

کتاب در آغوش کویر ، داستانی سرشار از حادثه و کشمکش است . کشمکش بین سارا و فریبرز ، بین فریبرز و پدر سارا ،  بین سارا و ربابه ، که خود را همسر فریبرز می نامد . درگیری روحی و عاطفی بین شخصیت های داستان ، شما را به دنبال خود می کشد و تب یافتن حقیقت را به جانتان میاندازد . در اواخر داستان شک و تردید به این که عشق فریبرز واقعی بوده یا فقط دسیسه ای برای به دام انداختن و اغفال سارا ، ذهن شما را درگیر می کند . ماجرایی پرفراز و نشیب و رمانتیک که داستانی ماندگار به جا می گذارد .

امیدوارم با خواندن کتاب در آغوش کویر ، بقیه ی ماجرا را دنبال کنید و از خواندن آن لذت ببرید .

مشخصات کتاب :

رمان عاشقانه

سال چاپ 1393

انتشارات غزلسرا

تعداد صفحات 374 صفحه

نویسنده فریبا محسنی پور

 برای مطالعه «رمان 60510 اثر فریبرز محسنی پور» اینجا کلیک کنید.

 

مطالب مشابه

نظرات