داستان کوتاه «چیزی نمانده بود» از فریبا محسنی پور

داستان کوتاه «چیزی نمانده بود» از فریبا محسنی پور:

فریبا محسنی پور یکی از نویسنده های موفق ایران که داستان های کوتاه و بلند او همواره مورد پسند انتشارات ایرانی و برون مرزی واقع شده است.با هم داستان کوتاه و زیبای « چیزی نمانده بود » را می خوانیم.

چیزی نمانده بود

آسمان یک دست سفید است .  مرد قرآن خوان به محض دور شدن زن و همراهانش، قرآن و کیف سیاهش را زیر بغل می زند  و می رود . بالای کوپه ای از خاک قرار گرفته ام و چشمم به نهال کوچکی ست که به تازگی گوشه ی خاک نم خورده ی آن کاشته شده . نهالی یادگار ” نهال ” .

چهارمین روز بیماری را می گذراندم . دو روز قبل وقتی با رنگ پریده و تب شدید و سرفه های خشک به همراه مامانم پیش دکتر رفته بودم، دکتر پس از معاینه ای سریع در حالی که با خط خرچنگ قورباغه روی دفترچه ی بیمه ام را خط خطی می کرد گفت :« آنفولانزا و … » از بالای عینکش نگاهی به مامان انداخت و با مکث ادامه داد :« اسمش ترسناکه ولی نگران نباش …. ذات الریه هم گرفته . »  چشم های گرد مامان به طرف من چرخید :« ذات الریه ! » و مطمئنم در دل گفت همین یه دردو نگرفته بود که به سلامتی گرفت   .

آخر از شما چه پنهان ، از آنجایی که من لاغر و مردنی بودم و سیستم ایمنی ضعیفی داشتم در طول عمر هفده ساله ام ، هفت بار در بیمارستان بستری شده و هفتاد  بیماری گوناگون گرفته  و جان سالم به در برده بودم .

روی تختخواب  خوابیده بودم و آرام ناله می کردم . مامان با یک بشقاب سوپ وارد اتاق شد و با فشار باسن  کنارم جا گرفت. با نوک انگشت موهای تُنُک و بی حالتم را که از عرق خیس شده بود را کنار زد و قاشق سوپ را  بین دندان هایم که تمایلی به باز شدن نداشتند هُل داد و با مهربانی گفت :« بخور مامان جون . بخور که  زودترخوب بشی . » و تقریبأ با فشار، سوپ را در حلقم خالی کرد .

در همین حال خواهرم نهال با روپوش صورتی رنگ و مقنعه ی سفید وارد اتاق شد  :« مامان جورابم کو؟  الان سرویسم می آد ! »

« باز هم وسائلتو گم کردی ؟ » و از اتاق بیرون رفت  .   تمام بدنم درد می کرد و سرفه های خشک آزارم می داد . از میان شکاف باریک چشم هایم نهال را دیدم که وسط اتاق ایستاده بود و موزیانه مرا می پایید  . پاورچین به سمت کشوی کمدم رفت و آهسته آنرا باز کرد .  جوراب مورد علاقه ام را برداشت و شادمانه مثل همستری تپل که از قفس بیرون پریده ، به سمت هال دوید .   سر بلند کردم وبا صدای گرفته  گفتم :«  وزغ خانم، بذار حالم خوب بشه حسابتو می رسم . قلم پات بشکنه ایشالا .»

انتخاب اسم وزغ برای نهال هم حکایتی دارد . یک روز که با نهال دعوایم شد ، با عصبانیت عروسکش را به سمت من پرت کرد و گفت :« مُردنی خانم ، ماکارونی رشد ! »

من هم که از قبل جواب حرفش را آماده کرده بودم با نیشخند گفتم :« یه اسم ناز واست پیدا کردم . وزغ خانم ! اسم جدیدت مبارک باشه . »

لحظه ای بعد در حالی که دست مامان در دستش بود وارد اتاقم شد :« مامان نگاش کن بهم می گه  “وغز خانم ” ! »

گفتم :« وغز نه عزیزم ، وزغ . تکرار کن . » و او چند بار تکرار کرد .

مامان :« این چه اسمی بی ادب ؟»  انگشت روی لبش گذاشت و پرسید : « حالا وزغ چیه ؟ »

کتاب زیست را باز کردم و عکسش را نشان دادم .

« اَه چه قدر زشته ! صد رحمت به قورباغه ! »

نهال پا به زمین کوبید :« مامان ! »

« خجالت نمی کشی سر به سر بچه می ذاری ؟ گنده سنه ؟ اگه شوهر کرده بودی الان بچه ت همسن این بود !  »

صورت گرد نهال را بوسید و  رو به من گفت :« دیگه تکرار نشه ! جای ننه ی اینی . »

« من جای ننه ی اینم ؟! کجا دیدی ننه و بچه نُه سال اختلاف سنی داشته باشن ؟  »

موهای مشکی و پر پشت نهال  را نوازش کرد  :« قدیم ها دخترها رو نُه سالگی شوهر می دادن . مثل حالا نبود که دخترهای پیرکی ، فکر می کنن بچه ان . »  و از اتاق خارج شد  . نهال که پشت سر مامان راه می رفت  برایم شکلک در آورد و با خنده ی موزیانه آهسته گفت :« ماکارونی رشد ! »   با خود فکر کردم  :« وای ! فکر کن نُه سالت باشه شوهر کنی ! ده ساله بچه دار  و هفده ساله صاحب یه دختر چاق و پر رو مثل نهال بشی ! دختری که وزنش دو برابر خودت باشه ! »

چند روز بعد طبق روال همیشگی مریض شدم و باز هم طبق روال همیشگی سمیرا دختر همسایه ی طبقه ی بالایی که همکلاسی ام بود ، برای احوالپرسی و گفتن خبرهای کلاس به دیدنم آمد . مثل همیشه خندان و سرحال بود . صورتی کشیده و بینی تقریبأ بلندی داشت اما موهای کوتاه و فرفری اش به خوبی بلندی صورتش را پنهان می کرد . روی صندلی پشت میز تحریرم نشست و در حالی که به وسائل روی میز ور می رفت گفت :« ای بابا ! چه خبرته ؟ یه خط در میون مریضی ! یا بمیر یا خوب شو . » جستی زد و به سرعت به سمت پنجره ی اتاقم رفت و پرده را کنار کشید :« بهتر که نیومدی . امروز خانم وفا از دنده ی چپ بلند شده بود ، از همه درس پرسید و به همه نمره ی منفی داد . ولی جات خالی زنگ ورزش حسابی حال کردم . مثل سگ دویدم و بالا و پایین پریدم . تا مسابقه ی استانی مدارس  دو ماه وقت داریم . خانم خزایی می گفت باید اول بشی . » نگاه حسرتبارم  اندام متناسب و ورزیده اش را برانداز کرد و در دل گفتم :« خوش به حالت چه قدر سر حال و سرزنده ای ! چه می دونی مریضی یعنی چی ؟ » مدام در اتاق راه می رفت و از تمرین و مسابقه و استادیوم و جایزه ای که پدرش برایش در نظر گرفته بود می گفت  و من در حسرت سلامتی و شادابی او آه می کشیدم .

با صدای نهال که خداحافظی کرد و در را بست به خود آمدم . زیر لب گفتم : « برنگردی ایشالا . چه طور جوراب مو پوشید و یه تشکر خشک و خالی هم نکرد ! »  تشکم از عرق خیس شده بود و قفسه ی سینه ام به شدت بالا  پایین می رفت و سرفه های پی در پی نفسم را بند می آورد . مامان بالای سرم ایستاد و قرص و شربتی را در دهانم خالی کرد و گفت :« بعد از ظهر می برمت دکتر ، اگه بهتر نشدی باید بستری بشی . »

« من بیمارستان نمی رم . حاضرم همین جا بمیرم ولی بیمارستان نرم . »

و در همین حال به سرعت خاطره ی آخرین باری که به علت عفونت کلیه و سوزش ادرار در بیمارستان بستری شده بودم پیش چشمم زنده شد . مامان برای انجام کارهای شخصی به خانه رفته بود . از صبح تشنه بودم و دیگر تحمل آن برایم سخت شده بود   . منتظر شدم کسی وارد اتاق شود و بالاخره  پس از چند ساعت انتظار دو پرستار بزک کرده و خوش رنگ و لعاب وارد اتاق شدند . یکی از آنها بینی عمل کرده و سر بالایی داشت و  سوراخ دماغش  آنقدر تنگ بود که به سختی نفس می کشید و حرف زدنش با فس فس کردن همراه بود . ابروهای تتو شده و ناخن های بلندش هم دیدنی بود  . پرستار دیگر هم با گونه و لبهای پروتز شده و خط لبی که  یک سانت بالاتر از لبش کشیده شده بود با پرونده ای در دست سرگرم صحبت کنار تخت من ایستاد . آن قدر گرم صحبت بودندکه فراموش کرده بودند  بیمارشان منتظر یک نگاه کوتاه یا حداقل یک مکث چند ثانیه ای ست تا کلمه ی آب را به زبان بیاورد . از طلاق دکتر صداقت گرفته تا درگیری مژگان با همراه یک مریض و معارفه ی دکتر پایدار به عنوان معاونت بیمارستان و صد قصه ی خاله زنکی دیگر. در حالی که از تشنگی روی تخت بال بال می زدم و زبانم از دهانم بیرون افتاده بود ، نگاهم بین بینی سر بالای این یکی و لب قلوه ای دیگری جا به جا می شد اما دریغ از یک توجه کوچک . سرانجام بعد از یک ساعت قصه گفتن و غیبت کردن ، یکی از پرستاران زحمتکش و فداکار به سمت من چرخید و نگاهی به جریان سُرمی که در دستم بود انداخت .  سر بلند کردم . اما هنوز کلمه ی ببخشید را به طور کامل ادا نکرده بودم که پرستار دیگر هیجانزده گفت :« راستی قضیه ی لیپوماتیک سرپرستار بخش جراحی رو شنیدی ؟ » و دوباره باب حرف باز شد و قضیه ی  هزار کوفت و زهر مار دیگر پیش کشیده شد . طاقتم تمام شد . داد زدم : « ببخشید ! » هر دو به سمت من برگشتند . ملتمسانه گفتم :  « تشنه ام . می شه زحمت بکشید یه کم آب بیارید ؟ » آرام سر تکان دادند و از اتاق خارج شدند .  چند دقیقه بعد  سایه ی زن هیکل داری در چارچوب در پیدا شد . با چهره ای عبوس و اخمو  کنار تختم ایستاد و با صدای مردانه گفت :« تو آب می خواستی ؟»

شادمانه سر تکان دادم اما با دیدن لیوان کوچکی که آن هم  تا نیمه  آب داشت مثل خمیر روی تخت ولو شدم . در حالی که نگاه دردمندم به  لیوان بود در دل صد تا بد و بیراه نثارش کردم :«  اِی تو روحت !… با این قد و قواره م یه استکان آب آوردی ؟ میخوای کاکتوس پنج سانتی آب بدی ؟ کوری نمی بینی پام از تخت زده بیرون ؟ »

اما نگاه عصبی ، مقنعه ی چروکیده و روپوش خونی اش را که دیدم لبخند زدم و با کلی تشکر، استکان را مثل جام زهر سر کشیدم . همین یک خاطره کافی بود که با شنیدن اسم بیمارستان مو به تنم سیخ شود .

نزدیک ظهر شده بود و همچنان در اتاقم روی تخت  نفس نفس می زدم  که صدای زنگ تلفن و چند جمله ی کوتاه ، صدای گریه ی مامان را در آورد .  به صورت خود چنگ می انداخت و   مثل دیوانه ها در هال راه می رفت و وای وای می کرد .   مانتواش را پوشید و شماره ی بابا را گرفت  « زود خودتو برسون که بدبخت شدیم . از مدرسه ی نهال زنگ زدن گفتن از پله ها ی مدرسه پرت شده پایین سرش شکسته . خدا به بچه ام رحم کنه . ضربه مغزی نشده باشه ! »

به پهلو غلتیدم و در دل گفتم :« من بدبخت نصف عمرم مریضم ، کک شون نمی گزه . اونوقت وزغ خانم یه ذره سرش شکسته،  داره خودشو می کشه !  »   با چشم گریان در چارچوب در اتاق ایستاد و گفت :« الهی بمیرم  نهال خورده زمین سرش داغون شده .  بچه مو بردن بیمارستان . می رم ببینم چه خاکی به سرم شده . » و زجه کنان از خانه خارج شد .  در دل گفتم :« خدا شانس بدهد . چاقالو خانم سال به سال که مریض نمی شه .   قربونش برم ، مامان خانم مدام لپ هاشو می گیره و ذوق زده می گه هلوی مامان ! سیب سرخ مامان ! زِرت و زِرت بغلش می کنه و می بوسه .»

یادم آمد  یک روز که دید خیلی ضایع هست جلوی من این طور قربان صدقه ی نهال  می رود،  از روی اجبار به طرف من آمد و لپ که چه عرض کنم دو تا پوست خشک دو طرف صورتم را مثل جیر کشید  و با کمی مکث که می دانم به خاطر این بود که نمی دانست مرا به چه میوه ای صدا کند پوزخند زد و گفت :« گوجه فرنگی ! » حالا خودتان قضاوت کنید هلو و سیب کیلویی پنج هزار تومان کجا و گوجه فرنگی کیلویی پانصد تومان کجا ! . در دل آه کشیدم و گفتم بهتر بود می گفتی خیار زرد ! نرگسی ! این بیشتر به من می اومد تا گوجه فرنگی .

 آن روز تا غروب هیچ خبری از بابا و مامان نشد . حالا سرفه هایم خلط دار و خس خس سینه هم به آن اضافه شده بود . پس از صدای زنگ در ، سمیرا وارد خانه شد و کنار تختم نشست :« ندا جون بیداری ؟ »

آرام چشم هایم را باز کردم و سر تکان دادم . لبخند زد :« بهتر شدی ؟ مامانت کلید در خونه تونو داده که بهت سر بزنم . چیزی می خوای برات بیارم ؟ » آهسته سرم را به سمت او چرخاندم و احوال نهال را پرسیدم  . کمی آب در دهانم ریخت و گفت که نهال ضربه مغزی شده  . بعد ، از اتفاقاتی که در کلاس افتاده بود برایم تعریف کرد و در ادامه  گفت :« راستی بالاخره مامانو راضی کردم که اجازه بده دماغمو عمل کنم . وای ندا نمی دونی چه قدر خوشحالم ! هفته ی آینده بلافاصله بعد از امتحانهای ترم،  نوبت عمل گرفتم . پیش دکتر غیاثی ! » با نوک انگشت ، نوک بینی اش را بالا گرفت و ذوق زده  ادامه داد :« بینی سر بالا و قوس دار . باید برای مسابقات کشوری خوشگل باشم . با این دماغ که نمی شه تو تلوزیون مصاحبه کرد !  »  سپس با پر چانگی از انواع بینی و عمل هایی که دکتر غیاثی انجام داده بود و یک مشت چرندیاتی که از شدت درد نمی فهمیدم ، برایم تعریف کرد و در آخرقرص و شربتم را در دهانم ریخت و خداحافظی کرد .

نیمه  شب بابا آمد . آنقدر خسته بود که نتوانست پایش را داخل اتاق بگذارد . در چارچوب در ایستاد و همین که صدای نفس کشیدن مرا شنید و مطمئن شد که زنده ام به اتاقش رفت و صبح زود با طلوع آفتاب  از خانه خارج شد .  بر خلاف بی اشتهایی همیشگی ، از شدت گرسنگی معده ام به هم چسبیده بود و آرزو می کردم می توانستم بلند شوم و هر چه در یخچال می دیدم را در معده ام خالی کنم . کاش می توانستم  راه بروم . کاش می توانستم راحت نفس بکشم و آب بنوشم . راستی که راه رفتن ، خوردن ، آشامیدن ، نفس کشیدن و حرف زدن و ذره ذره ی حرکات بدنی چه نعمت بزرگی بود و من تا آن لحظه از آن غافل بودم . به یاد نهال افتادم خواهر تپل و دوست داشتنی ام که حالا بی جان روی تخت بیمارستان افتاده بود . بی اختیار قطرات اشک از گوشه ی چشمم روی بالشت چکید . خدا کند زنده بماند . خدا کند حالش خوب شود و دوباره موهای مرا بکشد و مرا ماکارونی رشد صدا بزند .   نکند خدای ناکرده مرگ مغزی شده باشد !

انگار حالم بهتر است . دردم کمتر شده و دیگر گلویم نمی سوزد . صدای سمیرا را می شنوم : « نگران نهال نباش حالش خوب می شه . حالا یه کم سوپ بخور . واست خوبه . دهنتو باز کن دیگه ! … » حرفهایش را به طور کامل نمی شنوم . با شوخی ادامه می دهد : « ببین چند روز دیگه بینی مو عمل می کنم . خواهشأ تا اون روز دَووم بیار… » ادامه ی حرف هایش را نمی شنوم . نگران حال نهال ام .« خدایا خواهش می کنم خواهر مو نجات بده . این خونه بدون نهال هیچ رنگ و بویی نداره . خدایا  بذار بیاد خونه و هر چی دلش می خواد  … »

سریع تر از آنچه فکرش را می کردم بهتر شده ام دیگر هیچ دردی ندارم . سبک شده ام . خیلی سبک . بابا و مامان به همراه نهال وارد خانه می شوند . بابا نهال را در آغوش گرفته و او را آرام روی کاناپه می خواباند . سرش باند پیچی شده و قسمتی از صورتش کبود است . مامان او را می بوسد :« دیدی دکتر چی می گفت ؟ قربونت برم تا یک ماه نباید ورجه وورجه کنی . » به طرف اتاق من می آید :« ندا جون ! چه طوری مامان ؟ حداقل یه زنگ می زدی احوال خواهرتو می پرسیدی ! »

از این بالا او را می بینم . کنار تختم می ایستد و پتو را از روی صورتم کنار می زند . با چشم نیمه باز به سقف خیره شده ام . یکی از دست هایم از تخت آویزان است و از گوشه ی دهانم خلط زرد رنگ با رگه های خونی تا روی بالشت امتداد دارد . صدای جیغ گوشخراشش در اتاق می پیچید و در سفیدی مطلق فرو می روم .

مثل قاصدکی سبک و بی وزن که با نخی نازک به نقطه ای بسته شده به دنبال آمبولانس که به سرعت اتومبیل ها را کنار می زند و آژیرزنان جلو می رود در فضا معلق ام . گاهی از زمین دورو گاه نزدیک می شوم .  اما ناگهان سنگین می شوم . با سرعتی وصف نشدنی به سمت آمبولانس کشیده می شوم و در آن سقوط می کنم  . صدای پرستار در آژیر ماشین ادغام شده :« برگشت ! خدا رو شکر برگشت ! »

سه روز گذشته و منتظر دستور پزشک برای مرخص شدن ام .  همزمان سمیرا در  اتاق بغلی برای رفتن به اتاق عمل لحظه شماری می کند . پر حرف و پر انرژی . مرتب به پرستارها گوشزد می کند که می خواهد بینی اش قوس دار و رو به بالا باشد ، مدل عروسکی . و مدام درباره ی مسابقات کشوری و این که توانسته رکورد نفر اول را بشکند تعریف می کند .  بالاخره لباس اتاق عمل را می پوشد و با خنده می گوید :« خوب نگام کن . چون دیگه این صورتو نمی بینی . » برای چندمین بار تلفن همراش را بر می دارد و چند سلفی می گیرد و بلافاصله یکی از آنها را در اینستاگرام می گذارد و زیر آن می نویسد :« دوستان عزیز ، توجه توجه ! این تصویر متعلق به سمیرا قبل از عمل می باشد . همین الان یهویی . » و خیلی زود ، با تکان دادن دست به همراه پدر و مادر و پرستارش خداحافظی می کند و به اتاق عمل می رود . با چهره ی خندان و هزار امید به اتاق عمل رفت اما آن روز هر چه منتظر شدم دیگر از اتاق عمل بیرون نیامد .

سوز و سرمای زمستانی تا استخوانم رسوخ کرده است.  در میان تخته سنگ های سفید و سیاه و صیقلی شده قدم می زنم و اشعار زیبای روی آنها را می خوانم. به کوپه ی خاکی می رسم که قرار است چند روز دیگر با سنگ سیاه گرانقیمتی  که عکس سمیرای خندان را در سینه دارد تزئین شود. نهال به کمک پدر سمیرا نهال کوچکی را بالای کوپه ی خاک می کارد و حلقه ی افرادی که دور کوپه  ایستاده اند به تدریج باز می شود . نگاهم به مرد قرآن خوان است که صدای مامان مرا به خود می آورد .« بیا بریم .  داره غروب می شه . »

پایان

برای مطالعه داستان کوتاه «آرمان» اینجا کلیک کنید.

فریبا محسنی پور

این پست توصیه می شود

نظرات