داستان کوتاه «مردی در تاریکی» از فریبا محسنی پور

داستان کوتاه «مردی درتاریکی» از فریبا محسنی پور:

فریبا محسنی پور یکی از نویسنده های موفق ایران که داستان های کوتاه و بلند او همواره مورد پسند انتشارات ایرانی و برون مرزی واقع شده است.با هم داستان کوتاه و زیبای «مردی در تاریکی» را می خوانیم.

مردی در تاریکی

چشم باز کردم .در سیاهی شب  میان بیابانی بی آب و علف ، روی زمین افتاده بودم . تشنگی و سوزش آرنج و زانوهایم امانم را برده بود  .  سینه خیز به اطراف سرک کشیدم اما هیچ نشانی از نیروهای خودی و حتی دشمن  ندیدم .  به امید رسیدن به مقر خودی حرکت کردم . می دانستم اگر تا صبح به آب نرسم عطش شدید و خونریزی رانم ، جام شهادت را گوارای وجودم می کند .   با دیدن چند جنازه ، طپش قلبم تند شد و زبانم مثل نمد به سقف دهانم چسبید . برای نجات جان خود باید به ترسم غلبه می کردم .بنابراین  رو برگرداندم و با دست لرزان دور کمر جنازه را وارسی و قمقمه اش را با جان کندن باز کردم سپس شتابان آن را یک نفس بالا کشیدم اما تشنگی من کجا و چند جرعه ی نا چیز آب کجا . سراغ قمقمه ی بعد رفتم و تکانش دادم . خدا بیامرز تا قطره ی آخر آب را نوش جان کرده بود . دستم دور کمر جنازه ی دیگر بود  که باشنیدن  صدای چند مرد در جا خشکم زد . صدا به تدریج بلند و واضح می شد و تازه فهمیدم که پشت خاکریز دشمن مشغول اکتشاف آب هستم . خود را در آغوش جنازه انداختم و خدا خدا کردم که سربازهای عراقی از من دور شوند .  جسد یکی از همرزمان شان را برداشتند و به پشت خاکریز برگشتند . با خود گفتم این قمقمه را سر می کشم و می روم ، ناگهان دست جنازه  محکم مچ دستم را گرفت . صورتم درست مقابل صورت او بود  که با چشم باز نگاهم می کرد و با ناله کلمات عربی را به زبان می آورد .  دستم را عقب کشیدم اما لامصب مُرده ی جانداری بود . صدای فریادم در منطقه پیچید . دهان باز کردن همان و ظاهر شدن دو افسر عراقی با اسلحه ای که به سمتم نشانه گرفته بودند همان . یکی از آنها  پشت یقه ام را گرفت و مثل موشی که در دست گربه ای چاق و شکم گنده افتاده باشد ، سر تا پایم را با پوزخند برانداز کرد و رو به افسر دیگر حرفهایی زد و هر دو با صدای بلند خندیدند .     سپس با لگد و پس گردنی مرا به سمت سنگرشان بردند .  همان موقع به یاد اسرای نوجوان ایرانی افتادم که شجاعانه در مقابل دوربین با مشت گره کرده فریاد می زدند : « الموت لصدام ، الموت لآمریکا … »  همیشه با خود می گفتم اگر اسیر شدم حتمأ همین طور محکم و استوار فریاد می زنم تا مایه ی افتخار مردم ده  و جزء قهرمانان کوچک کشور شوم . اما در آن لحظه ،  آنقدر ترسیده بودم که  حتی جرأت نگاه کردن به چشم های  دریده ی سربازهای عراقی را نداشتم چه برسد به این که شعار ضد صدام بدهم . با ضربه ی لگدِ افسر عراقی که با لحن تند و نگاه خشونت بار به سمتم هجوم می آورد به گوشه ای پرت شدم و صدای ناله ام بلند شد . در دل گفتم :« نمی دونم چی می گی ولی هر چی می گی خودتی …  بالاخره گلپری گیس بریده کار خودشو کرد ، وای کاش شهید شده بودم و تو دست این از خدا بی خبرها نیفتاده بودم . »

افسر عراقی زیر بازوی مرا گرفت و با ضربه ی قنداق تفنگ ، به دست سربازی سپرد که با دیدنش در دل گفتم  : « یا ابولفضل ! این که انگار غول سنگی کارتون سَنباده ! »

سرباز با پوستی تیره ، چشمان سفید و لبهای درشت ، مثل بادیگاردهای هالیوودی نگاه خشمگینی به من انداخت و با لگد و یک کشیده ی آبدار مرا وادار به حرکت کرد . جثه ی کوچک و قد کوتاهم ، در میان آنها رد بدل  شد و بلافاصله به سمت تاریکی کشیده شدم . بغض گلویم را می فشرد اما مهلت گریه و زاری نداشتم . سرباز با ضربه ی اسلحه مرا به پشت جبهه هدایت کرد . چشمهای درشتش مثل تیله ای سیاه و سفید در تاریکی می درخشید و با جملاتی که اصلأ دوستانه نبود ، مرا به  دل سیاه شب کشاند .چند قدم که دور شدیم ، یقه ام را گرفت و به سمت خود کشید . سر اسلحه اش را به طرفم گرفت و دستش را روی ماشه گذاشت .  چشم هایم را بستم  و زیر لب شهادتین را خواندم و خود را به امام حسین سپردم . اما صدایی کنار گوشم زمزمه کرد :« پشت سرت چند تا چراغ سبز روشنه ، اونجا مقر ایرانی هاس . برو خرمشهر روستای بردیه ، به  “حدیقه بنت احد ” بگو چند روز دیگه اسرای عراقی رو می آرن . »

چشم هایم را باز کردم و صورت سیاه سرباز ، که با لهجه ی فارسی عربی کنار گوشم حرف می زد  را دیدم . به یاد داستان ” کلبه ی عمو تُم ” افتادم و هاج و واج نگاهش کردم : « چی گفتی ؟ » کمر راست کرد و با عصبانیت لوله ی اسلحه اش را به سمتم گرفت و  با لگد مرا در چاله ای که پشت سرم بود هل داد و سپس تیراندازی کرد .« شهید شدم !» دستی به بدنم کشیدم . نه سالم بودم و او  در تاریکی محو شد . دو پا داشتم و دو دست هم قرض گرفتم و با هر بد بختی که بود به سمت چراغ های سبز سینه خیز رفتم . حس می کردم که از دور مرا تعقیب می کند . در نزدیکی خاکریز صدایی شنیدم . انگار فارسی صحبت می کردند !. چند رزمنده ی ایرانی در محاصره سه سرباز عراقی بودند و یکی از سربازها در حال بستن دستهای برادران بود . نور چراغ قوه روی صورت آنها چرخید و فرمانده و بچه های گردان مان را در بین آنها دیدم . مارمولک وار خود را به پشت خاکریز کشاندم و به چراغ های سبز نگاه کردم ولی ، حاج مرتضی ! از بالای خاکریز دوباره نگاه شان کردم . گوشهایم داغ شد و پره های دماغم شروع به بال بال زدن کرد . نمی توانستم به راحتی از کنارشان بگذرم اما کاری هم از دستم برنمی آمد . بی اختیار دستی روی جیری که دور گردنم بود کشیدم و قفسه ی سینه ام به تلاطم افتاد . همان لحظه ماجرای قهرمانی من شروع شد . ماجرایی که هنوز پس از گذشت سالهای زیاد در ذهنم زنده هست و عذابم می دهد .

کتاب های سوم راهنمایی جلوی دوچرخه ام بود . به سرعت خود را به خانه رساندم و  چهار چنگولی از دیوار کاهگلی آن ، بالا رفتم و وسط حیاط پریدم . دوچرخه را گوشه ای انداختم و با عجله وارد ساختمان شدم . زودپز روی چراغ علاء الدین فس فس می کرد و بوی آبگوشت خانه را گرفته بود . با صدای بلند داد زدم :« ننه ، ننه . گشنمه چی داریم ؟ »

مادرم بچه به بغل از اتاق خارج شد :«  سلامت کو ؟ صد بار نگفتم مثل میمون از در و دیوار بالا نیا ؟ چرا در نمی زنی ؟ »

بی توجه به غر و لندش کنار زودپز ایستادم : « زود باش  که دارم از گشنگی می میرم . » در همین لحظه خواهرم به همراه گلپری ، دختر دایی احمد که دو سال از خودم کوچک تر بود و مدتی می شد  که چشم های سبز و لبهای سرخش  مرا گیج کرده بود از اتاق بیرون آمدند . گره روسری اش را محکم کرد و لپ های هلویی اش بیرون زد . سرش را پایین انداخت و زیر لب سلام کرد . موءدب ایستادم و رو به مادرم گفتم :« ننه اگه گفتی امروز چی شد ؟ تو مسابقه ی تیراندازی اول شدم . مثل همیشه . »

زیر چشمی گلپری را می پاییدم .  با تعجب پرسید :« تیر واقعی ! تفنگ بلدی ! »

شانه ام شل شد :« واقعی واقعی که نه ، تیرکمون . معلم مون می گه نشونه گیریم خیلی خوبه . تیرانداز خوبی می شم . »

اما نشانه گیری  مادرم دقیق تر از من بود و درست  زد وسط ذوقم  :« کاش دَرست خوب بود کمترپنج و شیش می گرفتی . آرزو کردم یه بار یه ضرب قبول شی . »

گلپری خداحافظی کرد و به بهانه ی شستن دست و رویم او را تا در خانه همراهی کردم . رو به خواهرم گفت :« اسدو می خواد بره جبهه . بابام می گه مَرد اونه که می ره با دشمن می جنگه . » آهسته گفتم :« پس چرا بابات تا حالا مَرد نشده ؟ »

دوباره گره روسری اش را سفت کرد . در دل گفتم خفه نشه ؟ جواب داد :« هفته ی دیگه برای جبهه  بار می بره  . می گه یه ماه همون جا می مونه و به رزمنده ها کمک می کنه . »

آب را باز کردم و دستم را شستم :« اسدو مال این حرف ها نیس . خالی بندی کرده . »

« نه ! جدی جدی می گفت پس فردا می ره . »

شیر آب را بستم و به او نزدیک تر شدم :« اسدو گفت ؟ »

سرتکان داد .

گوشهایم داغ شد و دماغم باد کرد :« با اجازه ی کی با اسدو حرف زدی ؟ »

خونسرد جواب داد :« با اجازه ی بابام . »

پنچر شدم و رگ گردنم خوابید . در دل گفتم :« چرا تا پای مَردای ده به شهر می رسه بی غیرت می شن ؟ »

گلپری رفت و خواهرم موزیانه خندید و گفت :« اسدو گفته اگه شهید نشد و از جبهه برگشت گلپری رو عقد می کنه . »

سرم داغ شد ودهانم تلخ . « مگه من بمیرم که بذارم اسدو با اون هیکل قناسش گلپری رو عقد کنه . همینو کم دارم که اسدو بشه شوهر دختر داییم . »

پس از چند دقیقه تأمل در گوشه ی حیاط با صدای برادرم به خود آمدم :« مجید بیا نون بخور . »

با عصبانیت وارد اتاق شدم و محکم گوشه ی اتاق نشستم . بوی آبگوشت معده ام را مالش می داد و بزاق دهانم راه افتاده بود . دور تا دور سفره پر بود از کله های کوچک و بزرگ خواهر و برادرهایم  که همه با ولع غذا را می لُمباندند .  مادر به سمتم چرخید :« چرا نمی آی ؟ مگه نگفتی گشنته ؟ »

رو برگرداندم و غیرتمندانه گفتم :« چه طور از گلوتون پایین می ره ؟ وقتی دشمن به کشورمون حمله کرده و داره مردمو قتل عام می کنه ؟ »

کله ها به سمت هم چرخیدند . برادرم پوزخند زد :« یعنی اگه نخوریم دشمن عقب نشینی می کنه ؟ »

صدای خنده در اتاق پیچید . با جدیت جواب دادم :« می خوام برم جبهه . »

مادرم لقمه ی بزرگی در دهان گذاشت :« بابات رفته همون بسه . تو درس خوندن برات واجب تره . بچه ی ده دوازده ساله رو چه به جنگ و جبهه . بیا بخور ادا در نیار . »

خلاصه از همان روز پایم را در یک کفش کردم و بهانه جبهه را گرفتم . نصیحت اقوام و قربان صدقه های مادرم در گوشم فرو نرفت و با هزار درد سر و با شعار  ” ما مرد جنگیم ”  آموزش دیدم و عازم جبهه شدم . تصمیم گرفته بودم قهرمانانه بجنگم ویک تنه دشمن را تار و مار کنم . در روءیاهایم صدام را اسیر می کردم و تانک های دشمن را پی در پی به هوا می فرستادم . با تیر بار و کاتیوشا لشکر دشمن را قلع و قمع و روی شانه ی دوستان و آشنایان در تلوزیون مصاحبه می کردم و خلاصه برای خودم آرش کمانگیری شده بودم . اما هنوز پایم به خط مقدم نرسیده بود که با دیدن مجروحی خون آلود، حالت تهوع گرفتم و از هوش رفتم . از بچگی با دیدن خون حالم بد می شد و یادم نبود که جنگ پر است از خون . چند شب بعد ، عملیات شروع شد و حالا با شنیدن صدای وهمناک تیر و تفنگ و خمپاره و کاتیوشا بدنم به لرزه افتاد و ترس همه ی وجودم را گرفت . صدای آژیر آمبولانس و زنجیر چرخهای تانک و نفربر از یک طرف ، بارش تیر و خمپاره و منور از طرف دیگر نفسم را بند آورده بود .  قیامتی به پا شده بود . از شدت ترس به گوشه ی سنگر پناه بردم و دست هایم را روی گوشم گذاشتم و گریه کردم . « خدایا غلط کردم . این جا چه جهنم دره ایه !  خدا ذلیلت گلپری که تا عکس منو با نوار مشکی رو طاقچه ی خونه ی ننه م نذاری دست بردار نیستی . » گلوله ای پشت سنگر منفجر شد و بدنم را به رعشه انداخت . با زانو هایی که می لرزید و دندان هایی که صدای ترق تروق شان به گوش می رسید از سنگر بیرون رفتم . حرکت سرخ گلوله ها در سیاهی شب مرگ را زوزه می کشید و ترس از شهادت و مجروح شدن در راه خدا، تعادل روحی ام را به هم زده بود . به دنبال پناهگاهی در تاریکی دویدم و سوزش شدیدی در رانم حس کردم . خود را در چاله ای انداختم و دستی روی رانم کشیدم و با دیدن خون داغ ضعف کردم و از هوش رفتم . نفهمیدم چه مدت گذشت که چشم هایم را باز کردم و خود را در برهوتی تاریک  دیدم . گرمی هوا و تشنگی شدید مرا به اسارت کشاند اما سربازی سیاهپوست با چشمانی درشت و نگاهی معصوم منجی ام شد . سربازی که خون ایران را از مادرش به ارث برده بود و قلبش برای ایران می تپید . در حالی که هراسان به سمت همرزمانم سینه خیز می رفتم تیله های درشت چشمانش را  نزدیک خود می دیدم که مراقبم بود  به سلامت از خاکریز عبور کنم . همزمان، پنج شش نفر از همرزمانم را در دست سه سرباز عراقی ، اسیر دیدم  . نتوانستم چشمم را ببندم و بی تفاوت از کنارشان بگذرم . بی اختیار دستم به سمت جیر تیرکمانی که دور گردنم آویزان بود رفت و آن را بیرون آوردم . اما  دست  لرزان و نشانه گیری ؟  تلاش خود را کردم . چند سنگ به سمت سر سرباز عراقی پرتاب کردم .خطا رفت . تکرار کردم و این بار سنگ درست به صورت سرباز اصابت کرد و صدای فریادش بلندشد . جان گرفتم و با دقت بیشتر سنگها را به سمت دو سرباز دیگر پرتاب کردم و دقیق صورت و گردن آنها را هدف گرفتم . مثل مار زخمی به خود  پیچیدند و اسلحه از دست شان افتاد . فریاد زدم : « فرار کنید . فرار کنید . » و بی اختیار به سمت آنها دویدم و اسلحه ی سرباز عراقی را برداشتم . برادران که دست شان بسته بود و  نمی توانستند کاری بکنند  ، یک صدا فریاد زدند :« شلیک کن … زود باش شلیک کن … »

اسلحه در دستم می چرخید  و جای ماشه را از یاد برده بودم . حاج مرتضی خود را به من رساند :«  بزن … الان همه مونو می کشن !… بزن مجید … یالله ! »  بلند شدم و اسلحه را به سمت سربازها گرفتم . چشم هایم را بستم و به صورت نیم دایره ، مسلسل وار و پی در پی شلیک کردم و با افتادن سربازها ، خود نیز به زمین افتادم .

ده روز بعد ، در میان استقبال بی سابقه ی مردم ده  ، با شعار و صلوات ، وارد خانه شدم . کوچک و بزرگ در خانه مان جمع شده بودند و  تحسین برانگیز نگاهم می کردند . اما غمی سنگین ، قلبم را در خود می فشرد . در حالی که به ظاهر مرد شده بودم در درون مثل دختر بچه ای که سیلی محکمی خورده  به خود می پیچیدم و دنبال جای دنجی می گشتم که بغض خفه کننده ام را خالی کنم .  خانه پر بود از جمعیتی که برای دیدن ” قهرمان شان ” آمده بودند . مدام لحظه ی تیراندازی را به یاد می آوردم و خود را به عنوان قاتلی سنگدل سرزنش می کردم . قاتلی که بی رحمانه جان چهار انسان را گرفته بود . برای خالی کردن بغض به دستشویی رفتم . سرم را به دیوار کوبیدم و بی اختیار اشک ریختم اما بلافاصله صدای برادرم را شنیدم : « چی کار می کنی ؟ زود باش . اسهال گرفتم .»

با سر آستین چشمم را پاک کردم و به گوشه ی خلوت حیاط پناه بردم . گویی مجید ، آن پسر تخس و بازیگوش که از در  و دیوار بالا می رفت مُرده  و پیرمردی ناتوان ، با عذاب وجدانی طاقت فرسا جایش را گرفته بود . دیری نگذشت که دایی احمد وارد خانه شد . جمعیت را کنار زد و مرا محکم در آغوش فشرد . طوری که نفسم بند آمد . بعد مرا وسط زمین و هوا رها کرد و رو به مردم گفت :« کی باورش می شه این ! باعث افتخار کشورمون شده ؟ » بعد چند ضربه ی محکم به پشتم زد و من که آمادگی اش را نداشتم توی بغل زن همسایه مان که روبرویم نشسته بود افتادم . صدای دایی احمد لرزید و بغض کرده ادامه داد :« همیشه با خودم می گفتم بی چاره ” دَدَم ” چی زاییده ! یه پسر قد کوتاه ، با کله ی کوچک و دماغ گنده ، درس خوندنش هم که دیگه گفتن نداره . » کمی مکث کرد و دماغش را بالا کشید :« ولی حالا ، بیس تا زرمنده رو نجات داده و ده تا عراقی رو نابود کرده . خدا حفظت کنه دایی . رو سفیدم کردی . مرد شدی مرد !  » و باز محکم به پشتم کوبید و به مدت طولانی از رشادت های من تعریف کرد . در میان جمعیت چشم های سبز گلپری نمایان شد و لبخند سرخش بغضم را به انفجار کشاند .  به سرعت از خانه بیرون رفتم . خود را به امامزاده رساندم . بهترین جایی که می شود عقده هایت را خالی کنی . ضریح امامزاده را گرفتم و ابتدا به آرامی و سپس با تمام وجود زار زدم . من قاتل بودم و مردم به خاطر قتلی که به اجبارانجام داده بودم تحسینم می کردند . من که تا آنزمان حتی شهامت دیدن سر بریدن یک مرغ را نداشتم حالا دستم به خون همنوعانم آغشته شده بود . به یاد آوردن نگاه کسی که به چشم هایم زل زده بود و بی رحمانه آن را بسته بودم عذابی دردناک داشت که نمی توانستم تحمل کنم . دستی روی شانه ام کشیده شد :« چی شده بَبَم ؟ بچه ی کی هستی ؟ »

خالی شده بودم . با سر آستین چشم هایم را پاک کردم و دماغم را بالا کشیدم :« پسر حاجی صمد . »

چشم هایش گرد شد :« مجید ! همون که پنجاه تا اسیر رو نجات داده و بیست تا عراقی رو کشته ؟!  دورت بگردم برای چی گریه می کنی قهرمان ؟ » بدون این که جوابی بدهم از  امامزاده بیرون آمدم . یادآوری تیله های سیاه و سفیدی که مراقبم بود و من دیوانه وار به سمتش شلیک کرده بودم دوباره بن گلویم را فشرد . تیله هایی که با شلیک من بسته شد و به زمین افتاد .

اسمم تیتر اول روزنامه ها شده بود :« بسیجی چهارده ساله ای که …  »

برای مطالعه داستان کوتاه «مثل سگ» از فریبا محسنی پور اینجا کلیک کنید.

فریبا محسنی پور

این پست توصیه می شود

نظرات