داستان کوتاه «مثل سگ» از فریبا محسنی پور

داستان کوتاه «مثل سک» از فریبا محسنی پور:

فریبا محسنی پور یکی از نویسنده های موفق ایران که داستان های کوتاه و بلند او همواره مورد پسند انتشارات ایرانی و برون مرزی واقع شده است.با هم داستان کوتاه و زیبای « مثل سگ» را می خوانیم.

 

 مثل سگ

پس از باز شدن در ، آرام وارد حیاط خانه شد .  با نفسی عمیق بوی توتهای رسیده  که زیر درخت را سیاه کرده بود  بالا کشید .  آن طرف ترگربه ی بزرگی دور گربه ی کوچک تر می چرخید و با موهای سیخ شده و صدای بلند مرنه می کرد . بال چادر گلدارش را تکان داد و آهسته گفت :« پیشته پدَ سگ . » در  راهروی خانه  چادرش را روی شانه انداخت و در حالی که نگاهش را در اطراف می چرخاند گفت :« سیمین خانم ! »

با شنیدن صدای ضعیفی به عقب برگشت . مردی با هیکل بزرگ و چشم و ابروی در هم  رفته به او نزدیک می شد . چادرش را روی سرش انداخت و خودش را جمع و جور کرد :« سلام . آقا جبار  دیروز گفتی بیام به سیمین خانم کمک کنم . کجان ؟ » و هراسان نگاهش را در هال و آشپزخانه چرخاند . دندان نیش مرد با لبخندش بیرون زد و تصویر سگی که هنگام حمله دندان نشان می دهد را جلوی چشمان زن نمایان کرد  . قدمی جلوتر رفت و در حالی که سرتا پای زن را برانداز می کرد آهسته گفت :« سلام به روی ماهت . سیمین رفت تا سر کوچه زود بر می گرده . »

آب دهانش را فرو برد و گلهای صورتی و آبی چادرش را در دست فشرد :« پس می رم وقتی اومد بر می گردم . »

راهش را بست :« از بابای بچه هات چه خبر ؟ »

« هنو خبر مرگشو برام نیاوردن . برو کنار . »

« مردیکه ی بی لیاقت . اگه یه ذره قدر اون چشمای سبز و هلوی صورتتو می دونست  دمشو نمی ذاشت رو کولش و مث سگ فرار نمی کرد . »

چشمش به عقرب سیاه و درشت خاکوبی شده روی مچ دست مرد افتاد . عقربی که دمش را بالا گرفته بود و آماده ی نیش زدن بود . قفسه ی سینه اش بالا و پایین می رفت :« کار دارم باید برم .» با قدم مرد به عقب رفت . « این قد بد خلقی نکن . فکر کردی واسه چی سه میلیون پول بی زبونو دو دسی گذاشتم تو دامنت ؟  واسه چی شیش  هف ماه صبر کردم چک کاکاتو فرم نزدم ؟ خو لامصب عاشق چش و ابروت بودم . حالام اگه یه ذره سرگمه هاتو وا کنی و  اون چشای خوشگلتو به طرف من بچرخونی  به جون بچه هام چکو پاره می کنم می ریزم تو آتیش .»

« گفتم که چند روز مهلت بده وام می گیرم پولو پس می دم . اگه جنسهای مغازه آتیش نگرفته بود تا حالا صد بار از زیر منتت در اومده بودم . »

با لبخندی نیشدار نزدیک می شد :« من که چیز زیادی نمی خوام . فقط  یه دستی به دل سوخته ی جبار بکشی همی . »

 دم عقرب لحظه به لحظه بلند تر می شد .  با حرکتی سریع مچ دست زن را میان انگشتان کلفت خود گرفت و او را به سمت خود کشید . صدای جیغش در خانه پیچید . گربه مرنه می کرد و زن به این طرف و آن طرف پرت می شد . گلهای چادرش بی رحمانه به اطراف پخش می شد  و تیله های سبز رنگ چشمانش در آب شناور بود . در حالی که تار موهای مواجش را میان انگشتان مرد جا گذاشته بود  با چنگ خونی و دندانی که طعم عقرب داشت  به سمت در هال دوید.   وسط حیاط به زمین افتاد و همزمان دسته گنجشکی از میان شاخه های درخت توت پر کشید . نگاه کوتاهی به پشت سر انداخت و نفس نفس زنان با چادری که از پشت پاره شده بود خود را به کوچه رساند . هراسان وارد حیاط کوچک خانه اش شد و درِ سیاه و رنگ پریده را محکم بست . پشت در روی زمین نشست و بدن لاغر و لرزان خود را درمیان بازوانش فشرد و به هق هق افتاد . پسرش هنوز به خانه نیامده بود . برای پاک کردن جای انگشتان جبار به حمام رفت و زیر دوش حمام بدن کبود و زخم های تنش را شست و آرام در خود نالید . ته دلش خوشحال بود که اجازه نداده بود  گلهای دامنش به  زهر عقرب آلوده شود و دست جبار جز تار موهای قهوه ای او چیزی عایدش نشده بود  اما بدهکار بود و می ترسید . در حالی که بدن ریز نقش و دنده های بیرون زده اش زیر آب داغ می سوخت  جعبه ی مخملی و سرخ رنگ دستبندی که هفته ی قبل پیدا کرده بود پیش چشمش نقش بست و داغ دلش را بیشتر کرد .

در حیاط چمنکاری شده و پر درخت خانه ی اوس قاسم به دلسی غذا می داد . مرد سمساری وسائلی  را پشت وانت بار مرتب می کرد . دستی به سر دلسی کشید :« آخی تو هم می خوای بری دلم برات تنگ می شه . »

دلسی پشت دستش را لیس زد و با زوزه ای کوتاه نگاهش کرد . نوازشش کرد و بلند شد . با صدای بلند رو به زنی که در چارچوب در هال ایستاده بود گفت :« زری خانم غذای دلسی ر دادم . جاش ام  تمیز کردم . دیگه کاری ندارین ؟ »

زری خانم که هفت قلم آرایش کرده بود  و موهای زردش را روی شانه اش ریخته بود زیر لب  گفت :« بازم گفت زری ! »

« ای وای ببخشین . همه ش یادم می ره . آرتین خانم . کاری ندارین ؟»

لب زیر دندان گرفت :« آرتین چیه ؟ »

با نوک انگشت روی گونه اش کشید و خجل خندید :« وای خاک تو سرم ببخشین آترین خانم همه اش اشتباهی می گم . کاری ندارین ؟ »

« نه . چند روز دیگه بهت زنگ می زنم بیای وسائل اضافی انباری رو بچینی گوشه ی حیاط . مهلتی نداریم اگه خریدن که چه بهتر اگه نه می دمشون مامانم اینا . »

دلسی دور پاهایش می چرخید و خودش را به او می چسباند . « زری ، نه آترین خانم  حالا که به سلامتی می خوایین برین خارج . دلسی ر  چی کار می کنین ؟ »

ناخنهای بلند و قرمز رنگش را بین موهایش برد :« وای همه یه طرف دلسی ام یه طرف . قاسم می گفت بفروشیمش بریم اونجا یکی دیگه بخریم گفتم مگه می شه ؟ خریدمش هش ملیون ، هشتاد ملیونم نمی فروشمش . نفسمه . بیا دلسی ، بیا پیش مامان . »

کیسه گونی پر از وسیله را روی دوش گرفت و خداحافظی کرد . دلسی پا به پایش از خانه بیرون آمد. گونی را روی  زمین گذاشت و سر او را در سینه گرفت :« دختر تو چه قد مهربونی . کاشکی آدمای دور و برتم همی قد منو دوس می داشتن . برو تو. برو که بیرون  خطر داره . »

شب پسرش روبروی تلوزیون دراز کشیده بود و به دقت مسابقه ی فوتبال تماشا می کرد .  ظروف دسته شکسته و دودزده ی زری خانم را از داخل گونی بیرون  آورد و گوشه ی اتاق  گذاشت . ناگهان چشمش گرد شد و دهانش باز ماند . با تعجب  جعبه ی قرمز رنگ مخملی که در کیف زنانه ای قرار داشت را باز کرد و با دیدن دستبند جواهری که نگینهای الماس روی آن می درخشید چشم هایش برق زد . فاکتور هفت میلیون تومانی دستبند داخل جعبه بود . باورش نمی شد . دستبند را چند بار روی دست زری خانم دیده بود و هرگز فکر نمی کرد که این قدر بیارزد . نگاهی به پسرش انداخت و بلافاصله دستبند را زیر خرت و پرتهای داخل کمد اتاق پنهان کرد و به فکر فرو رفت . نگاهش روی گلهای رنگ رفته ی قالیچه بود و دلش دور دستبند می چرخید . تشکش را کنار کمد پهن کرد و با خاموش شدن چراغها صدای ویز ویز پشه ها دور صورتش بلند شد . به سقف تاریک اتاق خیره شده بود . به پهلوی چپ خوابید :«  هفت ملیون تومن ! باهاش چه کارا که نمی شه کرد ! اول از همه سه ملیون  جبار دیوثو می ندازم جلوش و چک کاکای بدبختمو ازش می گیرم . بعدم یه موتورسکلت برای بچه م می خرم . بچه م آرزوشه یه موتور قراضه داشته باشه پیک موتوری بشه و خرج خودشو در بیاره  . » با کف دست به صورت خود کوبید و پشه ویز ویز کنان بلند شد و کنار گوشش نشست .

به پهلوی راست چرخید :« تف به روت . نمک می خوری نمک دون می شکنی . کم بهت محبت کردن ؟ درسته دستمزد زیادی بهت نمی دن و تو رو آدم حساب نمی کنن ولی با پول همینا داری شکم بچه تو سیر می کنی . » در رختخواب نشست و به کمد نگاه کرد :« ولی ده تا از این دستبندا داره . حالا یکیش هم  کم بشه . باور کن ککش نمی گزه . اصلأ از کجا بفهمه تو قابلمه ها افتاده . ای روزا برای فروش وسائلش سر همه تو خونه اشه . » دوباره دراز کشید و سر زیر پتو برد . اما طولی نکشید که سراسیمه پتو را کنار زد ودر تاریکی آهسته در کمد را باز کرد و دستبند را بیرون آورد . آنرا مقابل صورتش گرفت و به برق الماسهایش خیره شد . « هف ملیون که برای اونا چیزی نیس . ولی می تونه زندگی منو  ای بچه ی یتیمو از ای رو به او رو کنه . ممد از روزی که چک داده چپ و راس تو سرم می زنه که چه غلطی کرده ضامنم شده . زری  چه می دونه از وقتی که شوهر نامردم بی خبر گذاشته رفته با چه خون دلی دارم روزمو شب می کنم . اصلأ کار خداس . خودش داده که … » با شنیدن صدای خر و پف پسرش دستبند را با عجله در جعبه گذاشت و زیر پتو مچاله شد. وز وز پشه ها ادامه داشت :« خدایا خودت می دونی این جبار بی شرف هر روز مث سگ نگهبان در دکونش نشسته و منو می پاد . می دونم که همین روزا پاچه مومی گیره . می ترسم ممد پیشونی سیا به خاطر من بیفته زندون . خودت می بینی که از صبح تا شب سگ دو می زنم و به هیچ جا نمی رسم . »

 صدای اذان صبح او را به خود آورد . نگاهی به آسمان انداخت و نفس عمیقی کشید :« پا شم دو رکعت نماز بخونم بلکه بخوره تو کمرم  شیطون کمترزیر جلدم بره . »

 زیر دوش حمام  باریکه ی آب به سرش می ریخت و بی صدا گریه می کرد .

پس از فکر زیاد، بالاخره چادر مشکی را به سر کرده بود  و با کیف پول به خانه ی زری خانم رفته بود :«  حتمأ کلی خوشحال می شه و یه مژدگونی خوب بهم می ده . پول حروم از گلوم پایین نمی ره . » با غرور کیف را به زری خانم داد  و در دل گفت : « خدا کنه حداقل دو ملیون بده که یه قسمت از بدهی جبارو بدم .»   زری خانم کیف را گرفت و نگاهی به جعبه انداخت :« خاک تو سرم چه قدر حواس پرت شدم !  وای وای چه روزای سختی دارم میگذرونم می بینی طاهره اصلأ نمی فهمم دور و برم چی می گذره . خیر سرم می خواستم ببرم بانک یادم رفت . خیلی خوب پاشو کنسرو دلسی رو بهش بده . بعدم تمیز بشورش باید ببرمش واکسن بزنه . » لحظه ای بی حرکت به زری خانم خیره شد :« زری خانم قبلأ براتون گفتم … »

رو برگرداند :« مُردمو نتونسم یادش بدم اسمم … »

« آخ روم سیاه همه ش یادم می ره . آترین خانم  قبلأ گفتم سه ملیون بدهکار یه قرمساق عوضی ام . ای روزا خیلی به پر و پام می پیچه . واقعیتش چش ناپاکه … »

« وای طاهره دوباره شروع کردی ؟ صد بار گفتم  حوصله درد دل گوش دادن و قصه گفتن ندارم . پا می شم باید صدقه بدم می شینم باید صدقه بدم . نگاه به سر و وضع مون نکن توش خودمو کشته بیرونشو مردم . قاسم تا خر خره بدهکاره . فکر می کنی برای چی داریم خونه و زندگی مونو می فروشیم می ریم غربت ؟ از بدبختی و گرفتاریه .» اسکناسهای داخل کیف را شمرد :« همین قد پول توش بود ؟ »

« ها والاه . به جون بچه ام دستش نزدم . »

« خیلی خوب ولش کن . »

با شنیدن صدای زنگ در خانه  آیفن را برداشت و رو به طاهره گفت :« بدو این صد تومنو بده به پیک موتوری بسته رو ازش بگیر . زود باش . بالاخره قلاده ی دلسی رو آورد . »

زیر لب گفت:« صد هزار تومن برای قلاده ! » و مثل سگ کتک خورده به طرف در رفت .

کنار اتاق دلسی کنسرو را باز کرد و در ظرف  ریخت . دلسی با موهای بلند قهوه ای و جثه ی کوچک دست او را لیس زد و با چشم های سبز و گردش که از زیر موهایش به سختی دیده می شد نگاه قدرشناسانه ای به او انداخت . دستی به سرش کشید :« زری می گه موهات همرنگ موهای منه  ولی تو کجا و من کجا ؟ تو رو هش ملیون خریدن ولی من دو زار نمی ارزم . بخور عزیزم بخور با وفا . »

دم تکان داد و سرش را در ظرف فرو برد . با جارو مشغول تمیز کردن جای دلسی شد :« مژدگونی که نداد هیچ  ،  حداقل یه دستت درد نکنه هم نگفت ! »

لباس پوشید و از حمام بیرون آمد . پسرش از مدرسه آمده بود . « سلام . زود یه چیزی بده بخورم فوتبال دارم . » پیراهن مندرسی را به تن کرد و موهایش را با روسری پوشاند . «  به جای سگ دو  زدن تو خاک و گل  دنبال دو زار پول بدو . »

سر قابلمه را برداشت :« دعا کن فوتبالیس بشم  چپه چپه برات پول می آرم . » با دیدن خطوط روی گردن مادر نزدیک تر رفت :« گردنت چی شده ؟ »

رو برگرداند :« هیچ چی . سگ چنگ انداخته . »

 برای آخرین بار به خانه ی زری خانم می رفت . دلسی وسط کوچه ی بن بست و بی تردد  زری خانم  می چرخید . با دیدن طاهره  به سمت او دوید و دستهای کوچکش را به پاهای او کوبید و با غلتیدن روی زمین خودش را برای طاهره لوس کرد . زانو زد و سر دلسی را در سینه گرفت :« این جا چه کار می کنی ؟ نمی گی می دزنت ؟ مگه نمی دونی هش ملیون می ارزی ؟ » دلسی هیجان زده او را می لیسید و از سر و کله اش بالا می رفت . طاهره چند دقیقه بی حرکت به دلسی و در نیمه باز خانه ی زری خانم خیره ماند . دلسی  لح لح زنان دورش می چرخید و گوشه ی چادرش را با دندان می کشید . نگاهش به در بزرگ و درختان بلند باغ زری خانم بود و به یاد برادرش افتاد که با داد و بیداد از خانه اش بیرون رفته بود . شب قبل جبار در خانه اش را محکم کوبیده بود وبا صدای بلند فحاشی کرده بود .  گره روسری اش را محکم کرد و دلسی را در بغل گرفت . بلند شد و آهسته گفت :« بیا بریم عزیزم . بیا بریم . »

 پایان

برای مطالعه داستان کوتاه «قاب شکسته» از فریبا محسنی پور اینجا کلیک کنید.

فریبا محسنی پور

این پست توصیه می شود

نظرات