داستان کوتاه «قاب شکسته» از فریبا محسنی پور

داستان کوتاه «قاب شکسته» از فریبا محسنی پور

فریبا محسنی پور یکی از نویسنده های موفق ایران که داستان های کوتاه و بلند او همواره مورد پسند انتشارات ایرانی و برون مرزی واقع شده است.با هم داستان کوتاه و زیبای « قاب شکسته» را می خوانیم.

 

قاب شکسته

ملوک السلطنه وسط اتاقش ، رو به دریچه ی بزرگ ایستاده بود . لباس صورتی رنگ بلندی به تن داشت و موهای پنبه ای شکل و مواج اطراف  صورت و پیشانی اش،  از زیر روسری بیرون زده بود .دسته ی واکر را  میان انگشتان کشیده اش می فشرد و نگاهش را بین پیرمرد و پیرزن هایی که در محوطه نشسته بودند یا قدم می زدند ،می چرخاند . تخت خواب بزرگی ، با پایه های بلند و تاج منبت کاری شده ، نزدیک دریچه بود و میز توالت چوبی قدیمی ، که تاجی شبیه تخت خواب داشت ، بین تخت خواب و دریچه قرار گرفته بود . آن طرف اتاق ،  یک کمد لباسی ، با دو  در بلند و سه کشو زیر آن به چشم می خورد . ملوک السلطنه ، واکر را بالا برد و قدم کوتاهی به جلو برداشت و به آرامی خود را به میز توالت رساند . دست چروکیده اش را روی ملحفه ی تشک کشید و با حرکتی کند ، آن را مرتب کرد . روی دیوار بالای میز توالت ، چند قاب عکس کوچک و بزرگ چسبیده بود . در حالی که با واکر دور تخت می چرخید ، نگاهش از  ساعت دیواری ، به طرف در اتاق کشیده شد . نفس عمیقی کشید و قاب عکس بزرگی را از دیوار جدا کرد و با دستمال رنگ و رو رفته ای ، روی آن را پاک کرد . قاب عکس، تصویر یک زن و مرد جوان را نشان می داد که سه پسر قد و نیم قد ، و دو دختر کوچک را بین خود داشتند و پشت سرشان ضریح امام رضا بود . پسر که از بقیه ی بچه ها بزرگتر بود ، کت و شلواری شبیه پدرش پوشیده بود و با دهان نیمه باز به دوربین نگاه می کرد . دست مرد روی شانه ی پسر بود و با لبخند کمرنگی ، روبرو را نگاه می کرد . دستمال  ملوک السلطنه ، روی چهره ی زن جوان که موهای مواج و سیاهش ،از زیر چادرِ گلدارش  بیرون زده بود کشیده شد . زن جوان ، دختر کوچولویی در بغل داشت  . نگاهش روی صورت دو پسر بچه ای که کاملا شبیه هم بودند و دست یکدیگر را در دست داشتند ،متوقف شد . در حالی که قاب عکس را به دقت برق می انداخت محوطه ی چمن کاری شده ی روبروی اتاقش را نگاه کرد . پیرمردی روزنامه به دست روی نیمکت نشسته بود و هر از گاهی آن را ورق می زد . نزدیک او سه پیرزن روی چمن نشسته بودند و حرف می زدند . یکی از پیرزن ها او را دید و برایش دست تکان داد و اشاره کرد که پیش آنها برود . دوباره نگاهی به ساعت دیواری و در بسته ی اتاق انداخت و دستمال را روی قاب کشید . دختر بچه ای  که کنار زن جوان  ایستاده بود ، با پیراهن چین دار و روبانی گوشه ی موهای فرفری اش ، به ملوک السلطنه می خندید . در همین حین دستش لرزید و قاب عکس روی زمین افتاد . گوشه ی قاب شکست و شیشه اش از وسط ترک خورد . خواست آن را از روی زمین بردارد اما با ناله کمر راست کرد و با صدای ضربه ای روی در ، دوباره دسته ی واکر را فشرد . در باز شد و زن میان سالی با یک جعبه  شیرینی و چند پاکت پلاستیک در دستهایش وارد شد و سلام کرد . وسائل را روی میز ناهارخوری گوشه ی اتاق گذاشت و در حالی که مدام حرف می زد ، اجناسی که آورده بود را در جای خود قرار می داد :« ملوک خانم ، این جعبه ی شیرینی رو نوشین خانم فرستاده . خیلی سرش شلوغه ، سلام رسوند گفت چند روز دیگه می آد دیدن تون . »

ملوک که از بالای عینکش زن را نگاه می کرد زیر لب گفت :« نمی دونه قند خون دارم ؟ » نگاهی به در اتاق انداخت و ادامه داد :« پس عنایت کوش ؟ بازم نیومد ! »

زن پاکتی را نشانش داد :« اینم رنگ مویی که سفارش دادین . خارجی درجه ی  یک .  عرق نعنا و آویشن ام …»

« نکنه براش زن گرفتین صداشو در نمی آرین ! الان چهار ماهه که پیداش نیس . » آهسته ، سرش به طرف دیواری که از قابهای کوچک و بزرگ پوشیده شده بود چرخید و روی عکس یک زن و مرد جوان خیره ماند . ، زن جوان با موهای مرتب شده و صورتی زیبا روی صندلی نشسته بود و مرد  که موهایش را  یک طرف چسبانده بود پشت سرش ایستاده  و دستش را روی شانه ی او گذاشته بود .

زن میان سال لحظه ای ساکت ماند و گفت :« ملوک خانم ، چند تا بسته قرص مسکن خارجی هم براتون خریدم . کجا بذارم ؟ »

ملوک به دریچه نگاه کرد . چند جای محوطه ، زیر سایه ی درخت ها ، مردها و زنهای جوان ، کنار پیرزن یا پیرمردی نشسته بودند . با لبخند با آنها حرف می زدند و به آنها خوراکی می دادند . پیرمردِ روزنامه به دست ، از روی نیمکت بلند شد و رفت  و  جای او دو پیرزن نشستند . زن میانسال جعبه ی شیرینی را برداشت و با صدای بلند گفت :« می برم به بقیه تعارف کنم . »

پایان

داستان کوتاه «قاب شکسته» از فریبا محسنی پور

برای مطالعه داستان کوتاه «مثل سگ» اینجا کلیک کنید.

فریبا محسنی پور

این پست توصیه می شود

نظرات