داستان کوتاه «آرمان» از فریبا محسنی پور

داستان کوتاه «آرمان» از فریبا محسنی پور

آرمان  

 

مامان گفت : دست درد نکنه  دیگه سفارش نمی کنم . جون تو و جون آرمان .

گفتم : چشم نگران نباشید . شمام مواظب خودتون باشید . دارن زنگ می زنن . حتمأ خودشه . التماس دعا .

گوشی را گذاشتم و  در را باز کردم . آرمان با قد بلند و چهره ای که هنوز بین بچگی و بلوغ دست و پا می زد  روبرویم ایستاده بود . کلاه بیس بال قرمزی روی موهای مشکی و براقش گذاشته بود و با لبخندی بچه گانه دسته ی کولی اش را میان انگشتانش جابه جا می کرد .

در دل گفتم :« ماشااله  ! از هفته ی پیش تا حالا چه قدر گنده تر شده ! »

با سلامی کوتاه وارد سالن شد . کلاه و کیفش را گوشه ای پرت کرد و روی کاناپه افتاد . ابروهای پهنش را بالا گرفت و در حالی که کنجکاوانه اطراف را بررسی می کرد گفت :« وای چه قدر تشنمه . یه لیوان شربت می آری ؟ »

در دل گفتم :« خدا رحم کنه . چه طور یه هفته  تحملش کنم ! » در حالی که به طرف آشپزخانه می رفتم گفتم :« برو لباسهاتو عوض کن و قول بده که پسر عاقل و حرف گوش کنی باشی . »

از آشپزخانه که برگشتم ، روی مبل دراز کشیده  و یک پایش را روی پشتی مبل گذاشته بود و مدام شبکه های تلوزیون را عوض می کرد . تا این که به برنامه ی مستند حیاط وحش رسید . صحنه ی حمله ی چند شیر  به گله ی گوزنها را نشان میداد . آرمان چشمهای سیاهش را کنجکاوانه به صفحه ی تلوزیون دوخته بود و با لبخندی که دنیایی هیجان در خود داشت برنامه را نگاه می کرد . نیم غلتی زد و به سمت تلوزیون نیم خیز شد . شیری با دندان به پای کره گوزنی چسبیده بود و مانع رفتن او می شد . همزمان بقیه ی شیرها به کره گوزن حمله کردند و او را از پا در آوردند . آرمان صاف نشست و کف دستهایش را به هم کوبید :« ای ول ! شیر سلطان جنگل ! »

چشمهایش برق می زد و مشتاقانه صحنه ی شکار را نگاه می کرد . لیوان شربت را روی میز مقابلش گذاشتم و خواستم کنترل تلوزیون را از دستش بگیرم :« بده ببینم . چی نگاه می کنی ؟ دلم ریش شد . »

دستش را عقب کشید و در حالی که چشم از صحنه ی شکار بر نمی داشت گفت :« هیس . صبرکن ببینم بعد چه می شه ؟ » و با سماجت تا آخر فیلم را نگاه کرد . دلم نیامد اولین روز اقامتش در خانه ام به او سخت بگیرم .  کنارش نشستم و برایش پرتقال تو سرخی را که پوست گرفته بودم را در پیشدستی اش گذاشتم . « آرمان جون نگاه کردن به صحنه های خشن برای روحیه ی بچه خوب نیست . »

نیمی از پرتقال را در دهانش گذاشت و با دهان پر جواب داد :« آره می دونم . »

« پس چرا نگاه می کنی عزیزم ؟ »

پرتقال لپش را پر کرده بود . « خودت می گی بچه . من که بچه نیستم . تازه اینم که صحنه ی خشن نبود . طبیعت یعنی همین . یه بازی هایی دارم که اگه ببینی به این می گی کارتون بچه های زیر پنج سال . یارو می ره خونه ی دوستش ، با اره سر  طرفو می بره و بعد جنازه شو تیکه تیکه می کنه و می ذاره تو یخچال ، هر روز یک تیکه شو می پزه … »

دستهایم را گذاشتم روی گوشم و چشم هایم را بستم :« بسه دیگه . حالم به هم خورد ! »

نصف دیگر پرتقال را در دهانش انداخت :«  بازیش این طوریه که هر چه بیشتر بکشی و خشونت نشون بدی امتیاز بیشتری می گیری . دیوثا یه چیزایی می سازن !  اصلأ خوشم نمی آد . »

« پس تو اتاقت دائم از این بازی ها می کنی ؟ »

آب سرخ پرتقال از دهانش بیرون ریخت :« ناموسأ نه آبجی . یه بار بازی کردم خوشم نیومد . از جنگ و خونریزی بدم می آد . » چند قطره از آب سرخ پرتقال گوشه ی لبش پریده بود . زبانش را روی آنها کشید و با ملچ و ملوچ فرو برد  . نفسش را بیرون داد و با سر آستین دهانش را پاک کرد : « دست درد نکنه آبجی . تو بازی سربازهای آمریکایی همه اش شربت های سرخ می زنن بالا . یک حالی می کنن ! یک هیکلی دارن ! »

روز بعد ، هر نیم ساعت یک بار، از محل کار  با آرمان تماس می گرفتم و مدام قدغن می کردم که دست به چیزی نزند ، از خانه بیرون نرود ، هَپی را از اتاقش بیرون نیاورد و هزار سفارش و نصیحت دیگر . تا رسیدن به خانه جانم به لبم رسیده بود  .  خوشبختانه خرابکاری زیادی نکرده بود . هراسان به اتاق هپی رفتم . خانه اش واژگون شده و اسباب بازی هایش هر طرف افتاده بود . از موهای به هم ریخته اش معلوم بود که با آرمان گلاویز شده است . به محض این که از اتاق بیرون آمدم آرمان با لحنی گله آمیز گفت :« این چه توله سگیه ! آدمو درسته قورت می ده ! »

ــ چه بلایی سرش آوردی ؟ زبون بسته از ترسش رفته پشت خونه ش قایم شده . صد بار گفتم تا باهات آشنا نشده بهش نزدیک نشو . این سگه شکاریه . عاشق بدو بدو و شکار کردنه .

زخمهای روی دست و پایش را نشانم داد و گفت :« فکر نمی کردم این قدر زبل باشه ! بی ناموس جدی جدی می خواست شکارم کنه  . سگ قحطیه ؟  آدم که برای خونه ش سگ هار نمی گیره ! شتزو می گرفتی . پاگ می خریدی . یه سگ کوچک و اهلی . نه این خرس گنده ی وحشی . این برای تو باغ خوبه .  »

دستی به سر هپی که با هیکل بزرگش کنارم نشسته بود کشیدم و گفتم :« اینو برای دفاع از خودم خریدم . تعلیمش دادم که با یک کلمه ، بپره رو سر طرف و تیکه تیکه ش کنه . »

پوزخند زد :« هوم دست درد نکنه . راستی تو هم بازی می کنی ؟ سی دی  جنگ و خون رو تو کشو تلوزیونت دیدم . »

جا خوردم . من من کنان گفتم :« با اجازه ی کی سر وسائل من رفتی ؟ این ، این سی دی مال دوستمه برای … » نمی دانستم چه بگویم .

آرمان بدون این که منتظر بقیه ی حرفم شود گفت :« سی دی زیاد دارم . اگه می خوای بیا خونه بهت می دم . این بازیه به درد نمی خوره . اعصاب خورد کنه . »

یک دفعه دلم هری ریخت توی سینه ام . هراسان به اتاق خوابم رفتم و کمد لباس هایم را زیر و رو کردم و با دیدن چاقوی ضامندار و شوکر الکتریکی ام ، آرام گرفتم . بلافاصله دور از چشم آرمان آنها را بالای کمدم زیر کارتون کتابها پنهان کردم .

روز بعد بالاخره هپی ، سگ بزرگ و با هیبتم ، با آرمان اُخت شد و تا نیمه شب در پارک روبروی آپارتمانمان با هم بازی کردند و آخر شب ، هر دو خسته و کوفته در جا خوابیدند .  فردای آن روز ،باز هم با دلهره از محل کار به خانه برگشتم و خوشحال از اینکه فقط قاب عکس و گلدان روی میز شکسته و همه ی کوسن های روی کاناپه پخش و پلا شده بودند ، مشغول مرتب کردن خانه شدم ، که صاحب آپارتمان روبرو ،  تلفن زد و از من خواست  به آپارتمانش بروم . لباس مرتبی پوشیدم و از آرمان خواستم که تا برمی گردم ، با تلوزیون سرگرم شود  . گیتی خانم زن مسن و متمولی بود که تنها زندگی می کرد . آن روز پیراهن کرم و دامن کوتاه قهوه ای رنگ پوشیده بود و مثل همیشه موهای بلوندش را با سلیقه جمع کرده بود بالای سرش و در حالی که سعی می کرد شق و رق راه برود و پیری اش را پنهان کند کنار من نشست . بعد از کمی حرفهای حاشیه ای گفت :« آتنا جون ، شب جمعه عروسی خواهر زاده امه . قبل از اون ، چند شب مراسم و جشن دارن . بهم زنگ زدن و اصرار کردن  که حتمأ تو مراسمشون شرکت کنم .  می شه زحمت بکشی ، دو سه روز مراقب پرنده ها و گلهای من باشی ؟ »

نگاهم در آپارتمان که نه ، باغ پر گل و پرنده ی گیتی خانم چرخید .  گلخانه ای پر از گلهای کوچک و بزرگ با انواع پرنده های رنگارنگ و گران قیمت ، که هر کدام از یک کشور و منطقه ی خاص خریده بود و مثل چشمش از آنها نگهداری می کرد . کاسکوی خاکستری رنگ بزرگی اطراف گلدان ارکیده می چرخید و  پشت سر هم می گفت :« گیتی جون مهمون داری . مودب باش »

طوطی رنگارنگی آرام پرید و روی شانه ی گیتی خانم نشست  و بقیه ی پرندها با آرامش اطراف سالن می پریدند و دانه ور می چیدند . گویی قسمتی از جنگلهای بکر آمازون را در خانه اش جا داده بود . میان آواز یک جفت قناری هندی جواب دادم : « چشم حتمأ . فقط بگید … » صدای زنگ در خانه حرفم را قطع کرد و چند لحظه بعد آرمان وارد هال شد . با تعجب از جا بلند شدم :« آرمان ! مگه نگفتم … »

در حالی که نگاهش بین پرنده ها و گلها می چرخید با صدای بلند  گفت :« ای بابا ! انگار اسیر آورده . » و رو به گیتی خانم ادامه داد :« حاج خانم ، خونه اش انگار زندان ابوقُریبه  . »

گیتی خانم با دست به مبل اشاره کرد و با لبخند گفت :« بفرما بشین پسرم . منظورت زندان ابو غُریبه ؟ »

آرمان که نزدیک بود روی کاسکو پا بگذارد . خودش را عقب کشید و گفت:« اَه چه پرنده ی بد ترکیبی ! » گیتی خانم سینه اش را بالا گرفت و گفت :« سومین پسرمه . اسمش کامیه . »

آرمان روی مبل نشست. در حالی که چشمهای درشتش  را در گوشه و کنار خانه  می گرداند  زیر لب گفت :« چه قدر هم شبیه خودته ! »

گیتی خانم روبروی ما نشست . دامنش را روی پاهای کلفتش پهن کرد و رو به آرمان گفت :« کامی چهار سالشه . اونو از بازار پرندگان تایلند خریدم . دو ماهش بود خریدمش ده میلیون تومن .»  به پرنده ی دیگری که نزدیکش می چرخید اشاره کرد و گفت :« اینم دخترم از هند برام سوغاتی آورده . یک صدایی داره ! واقعأ بیشتر از بیست میلیون می ارزه . »

آرمان از جا بلند شد و  آهسته  گفت :« پیرزن باغ وحش راه انداخته !  حتمأ  تو و منم  میمون و پلنگش ایم  . » و پنجه هایش را باز کرد و با صورتی در هم چروکیده ، صدای خرناس پلنگ در آورد .

لب گزیدم و با نگاه تند او را ساکت کردم .

تلوزیون صحنه هایی از جنگ را نشان می داد : « بدن خون آلود و تکه تکه ی زنها و بچه ها در میان آوار افتاده بود و نیروهای نظامی آمریکا با سگهای شان در حال بیرون آوردن جنازه های زیر آوار بودند . آرمان چرخی در هال زد و پشت سر گیتی خانم که به مبل تکیه داده بود ، ایستاد . سرش را نزدیک گوش او برد و با صدای بلند گفت :« حاج خانم اخبار گوش می دین ؟ چی میگه ؟ »

گیتی خانم از جا پرید و دستش را روی گوشش گذاشت . در حالی که سعی می کرد عصبانیتش را پنهان کند خودش را عقب کشید و گفت :« چرا داد می زنی بچه ؟ هنوز اونقدر پیر نشدم که گوشهام سنگین بشه . »

با ایماء و اشاره از آرمان خواستم که بنشیند . اما نگاه کنجکاو  آرمان از من دور بود و میان گلها و پرنده های گیتی خانم پرسه می زد . گیتی خانم با نگاه به تلوزیون سری تکان داد و گفت :« چه طور همه رو لت و پار کردن ! اونوقت می گن براتون رفاه و  آسایش می آریم . »

آرمان روی مبل پرید و چهارزانو زد . بازویش را پشت مبل انداخت  و گفت :« لا مصبا عجب تیپ و هیکلی دارن ! در عوض براشون استراتژی می برن . بهشون خدمات می دن . »

من و گیتی خانم نگاهی به هم انداختیم و گیتی خانم با لبخند گفت :«  احتمالأ منظورت تکنولوژیه عزیزم ؟ » آرمان خودش را جمع و جور کرد و  موهای سیخ سیخی ژل زده اش  را خاراند و گفت :« آره همون تکنولوژی . حاج خانم معلومه با سواد ینا !  این قدر از پیرزنهای تحصیل کرده خوشم می آد که نگو  . »

ایما و اشاره های من رویش اثر نداشت . رو در هم کشید و دستش را بالا برد و گفت :« چته ؟ چرا این قدر دست و پا می زنی ؟ گیتی خانم که غریبه نیست . »

گیتی خانم به روی خودش نیاورد و در حین پذیرایی از ما ، مدام درباره ی پرنده ها و گلهای گلخانه اش می گفت و تأکید زیادی روی قیمت آنها داشت . بعد راهنمایی ام کرد که چه طور به پرنده ها آب و دانه بدهم و مراقب شان باشم . آرمان بلند شد و بعد از برگشتن از دستشویی گفت :« حاج خانم همه جاتون چکه می کنه ! »

لب گزیدم و ابرو بالا انداختم :« آرمان درست حرف بزن . »

قطره های آب از روی کرکهای نازک بالای لبش روی زمین می ریخت . بی توجه به عصبانیت من ،  در حالی که دستهای خیسش را با شلوارش خشک می کرد ادامه داد :« لوله ی روشویی تون نشتی داره . می خواین براتون ترتیبشو بدم ؟ »

خون خونم را می خورد . بلند شدم و دستش را گرفتم . در حالی که دندانهایم را به هم می فشردم آهسته گفتم :« بریم خونه حسابتو می رسم . » و بعد با خنده گفتم :« بچه تو از لوله کشی چی می دونی ؟ بیا بریم عزیزم . » آرمان محکم دستش را از میان انگشتانم بیرون کشید و گفت :« حاج خانم بابام اوستای لوله کشه .منم چند ساله ور دستش ام . همه ی فوت و فنشو بلدم . »

گیتی خانم با خوشحالی گفت :« دست درد نکنه . اتفاقأ شیر ظرفشویی هم چکه می کنه . »

دوباره مچ دستش را گرفتم و  او را به طرف در خانه کشیدم :« گیتی خانم حرفش رو جدی نگیرید . با اجازه تون . »

کاسکوی پیر در حالی که شعر می خواند به ما نزدیک شد . گیتی خانم گفت :« نمی دونین چه قدر باهوشه . یه جمله رو سه بار جلوش بگید فورأ تکرار می کنه . »

آرمان با جدیت گفت :« آره . دوستم یه دونه از همین ها داره ، بی ناموس یک فحش هایی می ده ! حواس تون باشه جلوش حرفهای نامربوط نزنید وگرنه دهن تونو … »

اجازه ندادم ادامه بدهد و او را به بیرون خانه هل دادم  . گیتی خانم دسته کلید خانه اش را آورد و آنرا به طرف من گرفت :« آتنا جون دیگه سفارش نمی کنم . مراقب بچه هام باش . تشنه نمونن ! »

خواستم کلید ها را بگیرم اما پیرزن با لبخندی شیطنت آمیز کلیدها را از من دور کرد و کف دست آرمان گذاشت .

طی شش روز اقامت آرمان در خانه ام ، به اندازه ی شش سال حرص خوردم . مدام از محل کار با خانه تماس میگرفتم و حضورش را چک می کردم . به خانه رسیدم و  مورد نگران کننده ای ندیدم  . آرمان در آرامش با هپی سرگرم بود و گاهی می خندید و وسط حرفهایش  به  هپی فحش می داد . هپی هم با هیکل گنده اش ، با زبان آویزان از سر و کول آرمان بالا می رفت و دم تکان می داد .  از این که فردا مامان از سفر برمی گشت و آرمان را  به آنها می سپردم خوشحال بودم و برای رفتنش لحظه شماری می کردم .

بالاخره انتظار به پایان رسید و به محض رسیدن به خانه و دیدن اوضاع آرام خانه به آرمان گفتم :« داداشی تا وسائلتو جمع کنی و لباس بپوشی ، من یه دوش می گیرم با هم می ریم پیش مامان . »

و او هم مثل بچه ای سر به راه و مطیع سر تکان داد و به اتاق رفت .

سریع دوش گرفتم و  با خوشحالی از حمام بیرون آمدم . در حالی که موهایم را  با حوله خشک می کردم گفتم : « آرمانی ، آماده ای بریم ؟ » جوابی نشنیدم . با تکرار جمله ام و سکوت خانه ، هراسان به دنبال آرمان گشتم . از خانه بیرون رفتم و با دیدن درِ بازِ خانه ی گیتی خانم ، قلبم در سینه ایستاد . پاورچین وارد خانه شدم و با دیدن صحنه ی  روبرویم ، در جا خشک شدم . هپی پرنده ی آبی رنگی را میان دندان می فشرد و لح لح زنان ، به این طرف  و آن طرف می دوید  . گلدانها در گوشه و کنار افتاده بودند و خاکشان کف سالن پخش شده بود . پرهای رنگارنگ پرنده ها در هوا معلق بود و چند پرنده هراسان خود را به در و دیوار می کوبیدند . لاشه ی چند پرنده ، خونین و مالین روی کاناپه و میز تلوزیون افتاده بود و صدای شر شر آب از دستشویی به گوش می رسید . زانوهایم شل شد و کنار در روی زمین افتادم . هپی پیروزمندانه ، سر خونی کاسکوی پیر را به دهان گرفت و آن را جلوی من به زمین انداخت و با تکان دادن دم ، منتظر تشویق من شد . با صدایی که به سختی از گلویم بیرون می آمد فریاد زدم :« آرمان ! »

آرمان در حالی که کلاه بیسبال را بر عکس روی سرش گذاشته  و گوشی هدفون روی گوش هایش بود ، از دستشویی بیرون آمد .  پیراهن خاکی رنگی پوشیده و آستین هایش را بالا زده بود .  با دیدن من لبخند زد و آچار فرانسه ی بزرگی را از جیب بغل شلوار شش جیب پلنگی اش بیرون آورد و مثل تفنگ به سمتم گرفت و یک چشمش را بست :« دستها بالا . تکون بخوری با یه گلوله خلاصت می کنم . »

هیکلش در لباس نظامی بزرگتر و مردانه شده بود . با کف دست زدم توی سر خودم و با گریه گفتم :« وای ! جواب گیتی خانمو چی بدم ؟ »

با خونسری گفت :« حیفم اومد برم و لوله هاشو تعمیر نکنم . پیرزن بیچاره گناه داره . سه سوت تعمیرش کردم . دیگه چکه نمی کنه . »

نگاه اشک آلودم سر تا پایش را ور انداز کرد . مغرورانه شلوارش را تکاند :« تیپ نظامی رو حال می کنی ؟ »

دسته ی چاقوی ضامندارم از جیبش بیرون زده بود و در حالی که نگاه من را می پایید ، شوکرم که روی زمین افتاده بود را با پشت پا زیر میز تلوزیون هل داد .

پرنده ی سفیدی که بالش زخمی شده بود  و هراسان به این طرف و آن طرف پر می زد ،  به طرف من آمد و به سینه ام خورد . او را گرفتم و در حالی که خونش از بین انگشتانم می چکید  ، کف دستم جان داد .

پایان

داستان کوتاه «آرمان» از فریبا محسنی پور

برای مطالعه داستان کوتاه «چیزی نمانده بود» از فریبا محسنی پور اینجا کلیک کنید.

فریبا محسنی پور

 

این پست توصیه می شود

نظرات