کتاب (رمان) 60510

نقد کتاب(رمان) 60510 از فریبرز محسنی پور

همین بس که به گفته ی نویسنده اش داستان را ننوشته که ساخته است. 60510 به جرات یکی از بهترین های جنگ است.داستان پر تلاطم یک مرد پر از جنگ.« جناب سرهنگ غلامرضا محسنی پور » که در طول هفتاد و اندی سال داستان از ابتدای زندگی درگیر جنگهای مختلف سرنوشت بوده و در تمام آنها میل زندگی دارد.

همین بس که درونمایه ی داستان گوشه به گوشه این 50 بخش کتاب، سکوی کلمات خط روایت شده است.بزرگترین کلام شهید زنده که مدام می گوید:

نمی خواستم شهید بشم چون فکر می کردم با زنده موندن می تونم حرفی فراتر از مردنم به دنیا بزنم… .

شاید پختگی داستان 60510 مدیون این نکته است که نوشتن آن نزدیک به 5 سال طول مداوم کشید و برای بدست آمدن رضایت نویسنده از نسخه ی نهایی داستان، بیش از 17 بار از نو نوشته شد.همه چیز از شروع ساخت یک فیلم شروع شد.زمانی که قرار شد فریبرز محسنی پور نویسنده ی کتاب، به عنوان اولین تجربه ی فیلمسازی اش، بخشهایی از زندگی پدرش را فیلم کند.

با هم مرور می کنیم گوشه ای از قلم قوی نویسنده اش « فریبرز محسنی پور ».

کتاب (رمان) 60510 :

به نام بزرگترین نویسنده‌ي دنیا

 

 گفتار نویسنده

 مدت‌ها از دیدن فیلم‌های ‌جنگی فراری بودم. به محض دیدن اولین تصویر، کلافه با خودم می‌گفتم؛ «اين‌ها کِی می‌خواهند دست از این زخم کهنه بکشند!؟ این همه موضوع جذاب، چرا جنگ…!؟»

مدت‌ها با خودم فکر مي‌کردم چه خوب شد که سربازی نرفتم! چه خوب شد که از این توفیق اجباری معاف شدم. هر از گاهی با اکراه از خودم مي‌پرسیدم؛ اگر دوباره جنگی پیش بیاید به اختیار روانه‌ی جبهه خواهم شد یا نه!؟

مدت‌ها… مدت‌ها… و مدت‌ها. زمان بسیاری اين‌چنين گذشت. در طول تولید فیلم 510 ،60 برای فيلم‌برداریِ بخش‌هايي از فیلم، راهی بیابان‌هاي «شهرک سینمایی دفاع مقدس» شدیم. جغرافیای لاحول و ولایی که نزدیک به جغرافیای جنگ طراحی شده بود. قرار بر این بود که چهار خاطره از جذاب‌ترين خاطرات جنگ را در قالب چهار سکانس(کشتن افسر عراقی، موج گرفتگی او، شیمیایی شدن و مناظره با اسیر) از فیلم باز سازی کنیم.

چون اولین کارم بود، هیجان زیادی داشتم. عزمم را جزم کردم که همه‌ي تصاویر را تا جایی که مي‌شود به واقعیت نزدیک کنم. غافل از اين‌كه بعضی واقعیات در قاب و تصویر که هیچ، در کلمه و کتاب هم نمي‌گنجند. به هر حال همگی با تجهیزات کامل از کلاه حصیری گرفته تا کرم ضد آفتاب، مشغول به کار شدیم. برای هر شلیک و انفجار، گروه‌هاي امنیتی و آموزش نظامی، در مکان‌هاي از قبل مشخص شده مستقر مي‌شدند و آمبولانس‌ها به حالت آماده باش در مي‌آمدند. در ابتدا همه ذوق داشتند و با هر دوربینی که در دسترسشان بود از پشت صحنه‌ي انفجارها فیلم ضبط مي‌کردند. اما کم کم هیجان جایش را به خستگی و ترس داد.

شنیدنش خنده‌دار است، اما حال روز آن روز ما اصلا خنده‌دار نبود. کار پنج روز طول کشید. در طول این پنج روز، شخصا سه کیلوگرم وزن کم کردم. به خاطر آفتاب سوختگی شدید، پوست گردنم کنده شد و زخم‌هاي بزرگی روی کتف‌هايم ایجاد شده بود که مدام خونریزی مي‌کرد. همگی، چنان از بي‌خوابی سر صحنه خسته بودیم که کارمان به هذیان کشیده بود. از همان ابتدای امر، تمام تلاشمان بر این بود که هر چه سريع‌تر کار را تمام و از این جهنم فرار کنیم. حالا دیگر تمام افراد از انفجارهای مهیب پشت صحنه و احتمال برخورد ترکش‌هاي کوچک سنگریزه با بدنشان وحشت داشتند و شاکی بودند.

اما با تمام این اوصاف، جالب این بود که تنها شخصی که این تحرکات سخت نظامي ‌و انفجارها را جدی نمي‌گرفت، همان کسی بود که داشتیم خاطراتش را به تصویر مي‌کشیدیم. این ترقه بازی‌ها هیچ هیجانی برایش نداشت و چنگی به دلش نمي‌زد. حتی از صدای به این بلندی، پلک هم نمي‌زد.

بعد از این پنج روز تا دو هفته استراحت کردیم و باز خستگی از تنمان بیرون نشد. این نظرکل جمع بود، نه من تنها.

ما فقط ادای جنگ را در آورده بودیم. بازی‌ای که نه کسی در آن کشته مي‌شد، نه انفجاری واقعی بود. قرار نبود وصيت‌نامه‌اي بنویسیم یا تکه‌هاي اجساد عزیزانمان را از روی زمین جمع کنیم، آن هم با ترس اين‌كه زیرمان مین کاشته شده باشد. تیرها همگی مشقی بودند و برای کوچک‌ترين تحرک نظامی، چندین کارشناس زبده امنیت گروه را تامين مي‌کردند. به موقع مي‌خوردیم و به موقع استراحت مي‌کردیم. گروه تدارکات مدام با سلام و صلوات و احترام، برایمان غذا و شربت و چای مي‌آوردند و مهم‌تر از همه پنج روز بود نه هشت سال!

از ضعف و زبونی ما بود یا قوه و قدرت رزمنده‌هاي قدیم، نمي‌دانم، هر چه که بود قدیم و جدید اصلا با هم در یک قیاس نمي‌گنجیدند.

بعد از شنیدن ناگفته‌هاي شخصیت اصلی داستان هرگز و تحت هیچ شرایطی روی آن را ندارم که بگویم زندگی بر من سخت گرفت. فقط و فقط وای بر احوالمان اگر حق خود را بر ما حلال نکنند. سزاوار هبوطی هستیم که حتی آدم به انسان شدنش نکرد.

برگردیم به پشت صحنه. وقتی متوجه‌ي کنده شدن و ریختن پوستم شدم تازه هویت داستان برایم معنا پیدا کرد. زخم‌هایی را که به اندازه‌ي یک کف دست روی دوش‌هايم افتاده بود، به فال نیک گرفتم و هر دو زخم را بال‌هايي پنداشتم که خداوند به واسطه‌ي برکت این پروژه، روی شانه‌هایم گذاشته است. اگر ادا نباشد با اندکی تامل در خودم فهمیدم، من همان سرباز همیشه جنگجو هستم. منتها سرباختن برای جنگی متفاوت. جنگی از جنس معنا و مفاهیم با سلاحی واژه‌وار.

و اما بعد… داستانی که پیش رو دارید از دست قصه هاییست واقعی، که کمتر باور شدند. داستانی که مدام بین بودن یا نبودن، در سخت‌ترین شرایط چالش داردند. داستانی از رنج‌ها و دردهای قهرمانان خاکستری و كم‌رنگ که همیشه ناشناس مي‌مانند. امید من، به حداقل شناساندن یکی از این قهرمانان بود. یک، از کرورها.

از یک اندیشه که آید در درون

صد جهان گردد به یک دم سرنگون

هنگام مصاحبه‌هاي ابتدایی در شروع پروژه، مفاهیم و وقایع چنان مرا مسحور و محصور خود کرد که راه فراری از آن ندیدم. خیلی زود رخوت بی‌هویتیِ من، تبدیل به یه یک تب شد. تبی مرا گرفتار و اجاق خاموش درونم را مشتعل کرد. پس سعادتم را در بافتن همین کلمات دیدم که به هیچ حسی شبیه نبود. بنابراین آنها را نه با دستم، که با قلبم نگارش کردم. تردید نکنید اگر بخشی از قصه به دلتان نشست همان بخش مرا بیش از بقیه سوزانده است.

پس از صدها ساعت مصاحبه با شخصیت اصلی داستان، به مرور یافتم که هر چه بیش، پیش مي‌رویم نشخوار این خاطره‌ها، عجیب حس جویدن را در من زنده مي‌کند. با این همه، حجم اطلاعات و وقایع به اندازه‌اي گسترده بود که مسیر داستان را مدام عوض مي‌کرد. اگر قرار بود حول تمام نقاط دراماتیک زندگی کاراکتر و جنگ‌هاي او صحبت کنیم، بي‌اغراق از چندین جلد و قطورترین‌هاي دنیا نیز پا فراتر مي‌گذاشت که روایت آن از توان من و حوصله‌ي مخاطب دور بود.

خلق این اثر هرچند به موقع بود ولی ناخواسته افسوس این را مي‌خورم که چرا زودتر به این درک نرسیدم و از طرفی برای تمام عمر از خداوند سپاسگذارم که این توفیق را نصیب من کرد که خلیفه و امانت‌دار آن باشم. چرا که تمام زیبایی فلسفه‌ي زندگی‌ام را مرهون و مدیونِ ابتدا شنیدن این داستان و سپس گفتن آنم. سختی‌هاي زیادی در این راه پر پیچ و خم کشیدم تا به لطف ایزد توانمند تمام شد. ناگفته نماند تشکری بي‌قیمت که بدهکارم به تمام افرادی که در این راه مرا مشایعت کردند تا این بارِ راست را به منزل برسانم. همان‌هايي که مرا در ساختن داستان کمک کردند، نه نوشتنِ آن.

در این مسیر، از جانب خیلی از بزرگان، بارها و بارها به من هشدار داده شد که بلاهت محض است که اسم خود و اطرافیانت را، روی کاراکترهای داستان بگذاری. اما این جمله از ویکتور فرانکل عزم مرا جزم‌تر کرد تا این اشتباه را هوشیارانه مرتکب شوم و حتی‌الامکان اسامي ‌ساختگی روی شخصیت‌هاي آن نگذارم:

«اگر زندگی خود معنایی داشته باشد، رنج و میرندگی نیز معنا خواهد یافت. اگر فهمیدی که برای رنج کشیدن روی زمین پا گذاشته‌ای، باید آن‌را چون وظیفه‌اي بپذیری، باید بپذیری که حتی در رنج بردن نیز یکتایی. مثل یک مرد، تمام رنج و سختی‌هایت رو به دوش بکش و آنها رو روی دوش شخص دیگری نگذار.»

بنابراین به راه شهر و آبادی نرفتم، کوچکی کردم و خواستم که كمي ‌بار واقعیِ داستان به قوه‌ي خود باقی بماند. قضاوت دیگران را به جان خریدم تا مرا به وسعت خط‌کش ذهنشان اندازه بگیرند. امید به اين‌كه همگی نزد پروردگار به درستی قضاوت شویم.

و اما خطاب من به خوانندگانم:

تمام نیاز این اثر، تفکر شماست تا بلکه شروعی به معنا درمانی جامعه باشد. و چه بسا اندک‌اند افرادی که تا واپسین لحظات عمر این معنا را در وجود و مسئولیتشان بیابند. همان تبی که نداشتنش تراژدی تلخیست و در طول تاریخ فوج فوجِ مردم از سرمای عدم آن هلاک شدند. از صمیم قلب دعا مي‌کنم که این تب شما را نیز مبتلا کند.

احتمالا مانند خود من بیش از حد معمول به اتفاقات عجیب و غریب و دردناک در طول داستان بر مي‌خورید، ولی با اندکی تحقیق متوجه صحت و سلامت آن خواهید شد. بنا به تجربه‌ي شخصی به شما مي‌گویم؛ باور کنید. باور کنید و باور کنید هر چیز عجیبی را که راجع به جنگ مي‌شنوید که هیچ کدام در بستر این چرخ گوشت غول آسا عجیب و کذب نیست.

در انتها شایسته مي‌دانم مرتبط با حرف دلم، سخنی از سالک راه عرفان، حضرت مولانا نقل کنم:

شرح مي‌خواهد بیان این سخن         لیک مي‌ترسم از افهام کهن

فهم‌هاي کهنه‌ي کوته نظر     صد خیالِ بد درآرد در فکن

امیدوارم متن‌هاي نوشته شده به درستی و به حق، تحلیل و تفسیر شود تا از گزند اعوجاج و كژي‌ها دور بماند. نامفهوم بودن بعضی مفاهیم را به حساب کم سوادی نویسنده‌ي آن بگذارید.

اگر مطالب آن را مفید و اثرگذار دیدید، آن را به بقیه معرفی کنید. فراموش نکنید تمام زحمات و خدماتِ عوامل 60،510 با خوانده شدن و دیده شدن اثر جبران مي‌شود. باشد که دیده شود.

فریبرز محسنی پور

خرداد 97

کتاب (رمان) 60510

 

این پست توصیه می شود
نظرات

نظرات