ضمیرناخودآگاه

اگر با دقت به  آدمهای اطرافمان بنگریم می توانیم آن ها را در دو گروه قرار دهیم :

دسته ی اول:

همیشه روی نیمه ی خالی لیوان متمرکز هستنداز شانس بد خود شکایت می کنند و منتظر بدترین اتفاقات می باشند.آن ها حتی اگر بهترین امکانات زندگی را داشته باشند باز هم خود را بد شانس و بدبخت می دانند و منتظر آمدن حوادث تلخ می باشند

دسته ی دوم:

در دشوارترین روزهای زندگی و در اوج مشکلات، آرزوهای بزرگی در سر دارند و تسلیم شرایط بد نمی شوند.
اکثر افراد موفق که امروزه اسمشان سر زبان ها افتاده مثل آقای هوندا، عظیم‌زاده، ریچارد برانسون، استیو جابز، بیل گیتس و … در این دسته قرار دارند.
این آدم ها با وجود زندگی دشوار باز هم تسلیم نشدند.

شما در کدام  گروه قرار دارید؟

اگر در دسته ی اول هستید، بهتر می باشد بدانید بسیاری از اتفاقاتی که در اطراف ما اتفاق میافتند و ما آن ها را به شانس و اقبال یا سرنوشت ربط می دهیم، اتفاقی نیستند بلکه خود ما آن ها  را خلق می نماییم و توسط ذهن نیمه هوشیار یا همان ضمیرناخودآگاه ما تبدیل به واقعیت می شوند.
ضمیر هوشیار همان افکار روزانه ما می باشد که آگاهانه به مسائلی فکر می کنیم و کنترلش را در دست داریم؛ اما ضمیر نیمه هوشیار جهت و مسیری  ندارد و این ضمیر را به هر طرف که راهنمایی نماییم به همان طرف می رود.در حقیقت ما با افکاری که در ضمیر هوشیار خود داریم، جهت  ضمیرنیمه هوشیار را مشخص می کنیم و سبب اتفاقات خوب و بد زیادی در زندگی مان می شویم. ضمیر نیمه هوشیار هر چه را که به او بدهیم قبول می کند و در موقع مناسب سر راه زندگی مان قرار می دهد.اگر به او افکار مثبت دهیم، اتفاقات خوب را برایمان رقم می زند و اگر بیش تر وقت ها روی بدی ها تمرکز کنیم، بدون شک همان ها را به ما می دهد.

افکار و گفتار ما و تاثیر آن در ضمیر نیمه هوشیار :

ضمیر نیمه هوشیار ما شوخی سرش نمی شود و هر چه را تکرار می کنیم باور کرده و در زندگی حقیقی به ما عرضه می کند.به عنوان مثال  زنی ثروتمند همیشه به شوخی می گفت که من خودم را برای زندگی فقیرانه آمده می کنم. در نهایت نیز فقیر شد.یا زنی که در کودکی همیشه نقش زنان بیوه را بازی می کرد و لباس بیوه ها را به تن داشت.
این کار برای این زن و نزدیکانش نوعی سرگرمی محسوب می شد، اما ضمیر نیمه هوشیار این خانم شوخی و سرگرمی سرش نمی شد و در بزرگسالی همین اتفاق برای او رخ داد و این بار مجبور شد در زندگی واقعی بیوه شود و برای مدت های زیادی لباس و تور مشکی بپوشد.در حقیقت زن اولی فقر را به ضمیر نیمه هوشیار خود تلقین می کرد و ضمیر نیمه هوشیار هم مانند یک غلام حلقه به گوش می ماند که هر چه را که بخواهی به تو می دهد؛ به همین علت ثروت او را گرفت و فقر را به او داد.زن دوم نیز بیوه شدن را جذب خود کرد.
اما برخلاف این مثال ها، آدمهای زیرکی نیز در دنیا وجود دارند که از این ویژگی ضمیر نیمه هوشیار بهره لازم را می برند و ثروت، سلامتی، خوشبختی و… را به این ضمیر تلقین می نمایند و از دل فقر به ثروت زیادی می رسند.فروشنده ای را می شناختم که همیشه با لباس رسمی سر کار می رفت؛ او معتقد بود یک روز مدیر فروش شرکتی بزرگ خواهد شد. این باور جالب او و جهتی که به ضمیر نیمه هوشیارش می داد سبب شد با وجود نداشتن پشتیوانه ی قوی، رویایش عملی گردد.در حقیقت این فروشنده چیزی داشت که خیلی از ما نداریم. او به رویایش ایمان داشت و پیش از این که به ظاهر شانسی برای این کار داشته باشد، سعی می کرد طرز لباس پوشیدن و راه رفتن خود را نیز مانند مدیر فروش یک کارخانه در آورد و این باور را به کائنات بدهد که او یک مدیر فروش موفق می باشد.
من سال های زیادی در گروه اول قرار داشتم و در شادترین لحظات زندگی منتظر اتفاقات بد بودم.افکار منفی من به خاطر اطرافیانم شکل گرفته بود. شاید شما هم با این جملات  آشنا باشید :
-ما خیلی بدشانسیم
-زیاد نخند بعدش گریه می افتی
-همه چی به شانس و پارتیه
تکرار این جملات سبب ثبت شدن آن ها بر روی ضمیر نیمه هوشیار ما می شود و بدون شک رخ می دهند.
شاید خیلی ها بعد از خنده ی زیاد اتفاق بدی برایشان افتاده و اشک‌شان در آمده؛ اما هیچ قانونی در هیچ کتابی ندیدم که نوشته باشد بعد از خنده ی زیاد، گریه خواهی کرد.این یک باور می باشد که بعضی ها به آن اعتقاد دارند و چون هر باوری بالاخره رنگ واقعیت می گیرد به دلیل همی. برایشان رخ می دهد. همین افراد اگر سعی کنند این باور را جایگزین کنند کهبعد از خنده‌ی زیاد، پول فراوانی به دستم خواهد رسید.بدون شک این مساله برایشان اتفاق میافتد.
فقط نکته ی مهمی که وجود دارد این می باشد که باید به باور خود ایمان داشته باشید.
من برای جایگزین کردن باورهای منفی ام با باورهای خوب و مثبت حدود بیست و یک روز تلاش کردم.چون شنیده بودم باورها در بیست و یک روز شکل می گیرند‌.هر روز سعی می کردم جملات مثبت زیادی را تکرار نمایم.روزهای اول برایم گفتن بعضی جملات، سخت یا خنده دار و حتی عذاب آور بود؛ سال ها با افکار منفی زندگی کرده بودم و حالا ذهنم در مقابل تغییر مقاومت می کرد اما بالاخره توانستم بعد از تکرار و تلاش بیست و یک روزه تا اندازه زیادی افکار مثبت را در ذهنم جا دهم.

جدیدترین و کامل ترین مطالب پزشکی را ازما بخواهید.

کندوطب;رسانه ی سلامت

www.kandooteb.com

این پست توصیه می شود

نظرات